#شاهین_پارت_90

سرش بالا آمد و می شد باز هم لرزیدن مردمک هایش را دید:
- خیلی از زندگی باهاشون خسته شدم ...
باید حرفی می زدم اما تنها آه کشیدم. چشمانش به جای من، به شیشه ی جلوی ماشین خیره ماند. حدس قصه ی تکراری اش آسان بود! با این جور دختر ها زیاد آشنا شده بودم. دخترهایی که پدر ومادرها به جای محبت و امنیت، آزادی و پول برایشان تنها ساخته بودند! شاهین عاقل، پوزخند زنان تاکید کرد مثل خودت! حقیقت بود! من هم یکی از همین پدرها بودم! دل آرا بینی اش را بالا کشید و من بی حوصله آه کشیدم! سکوت میانمان دوست داشتنی نبود و سعی کردم کلمه ای برای صحبت بیابم :
- اووم ... خب درک می کنم... راستش الان که فکر می کنم منم هم سن و سال تو بودم، همین جور راجع به خانواده ام فکر می کردم! یعنی بیشتر در مورد پدرم ... مادرم ... خیلی وقته فوت کرده و ... خب زیاد خاطره ای باهاش ندارم ...
انگار کلمه هایی که بی فکر روی زبانم نشسته بود، برایش جالب شد! به صورتم با دقت نگاه کرد:
- بچه بودین که فوت کرد؟
- نه خیلی ... نوجوون .. اما ... می دونی همیشه یک جوری تو حاشیه بود. وقتی رفت انگار تازه فهمیدم که همه ی بار زندگی رو دوش اون بود...
شانه ای بالا انداختم و اه کشان ادامه دادم:
- فکر می کردم اگر پدرم نباشه اوضاع بدتره ... اما ... وقتی اونم فوت کرد، فهمیدم فقط زمانی که خودم نباشم، زندگی از جریان می ایسته! چون منی نیست که بخواد زندگی کنه!
دنبال معنی حرفهایم، صورتم را می کاوید، با ابرویی بالا افتاده و لب کج پرسیدم:
- متوجه نشدی؟
سرش را آهسته تکان داد:
- چرا ... یعنی ... منظورتون اینه که با رفتن همه از زندگی آدم، بازم زندگی جریان داره و این خود مونیم که اگر نباشیم ...
دنبال کلمه ی مناسب می گشت و من با لبخند کشیده گفتم :
- نیستیم! اگر نباشیم، دیگه نیستیم! مهم نیست چند نفر بعد از ما هست یا کل زمین نابود می شه! چون دیگه ما نیستیم ...
در فکر فرو رفته بود. خبری دیگر از بالا کشیدن بینی اش نبود و این مرا خوشحال می کرد. همیشه این جور وقت ها فلسفه جواب می داد! راضی از این حربه ام، پرسیدم:
- می ری خونه ی خاله ات؟
سوال، غم را به نگاه دل آرا کشاند و ناگریز بله ای آهسته زمزمه کرد. برق ساعت، نگاهم را متوجه دستانش کرد . انگشتانش، ظریف و کشیده بود. ناخن ها را لاک روشنی زده بودکه رنگش را نمی شد تشخیص داد. بعد ناخودآگاه چشمانم روی پاهایش دوید. ضربان قلبم را که شنیدم، سریع سرم را بالا کردم. درست نبود این جور ، بدن این دختر را می کاویدم !اما دست من نبود! چشمانم بی اختیار در مورد همه چیز، فضولی می کرد و ذهنم هم آماده ی رویا ساختن و تجسم بود!
- مزاحمتون شدم!
نفهمیدم کی چشم از دستش گرفته و به نیم رخ من زل زده است. لبخند بی مفهومی تحویلش دادم و ماشین را روشن کردم:
- چرا این طور حرف می زنی؟ من آدم تعارفی نیستم ... اگر این جا هستم، خودم می خوام و راحتم.
- ممنونم ... شما ... خیلی آدم خوبی هستید. خوش به حال شایلین که شما رو کنار خودش داره ...

@romangram_com