#شاهین_پارت_88

تند کلمه ها را ادا کرد و بعد برگشت که برود اما دست من زودتر از ساعدش گرفت تا همان نیم قدم را هم با شک و تعجب برگردد
- صبر کن! من می رسونمت ...
- نه ممنونم. جایی کاری دارم ، خودم می رم ... خداحافظ
دوباره خواست برود اما همچنان دستش ، اسیر من بود!
- باشه موردی نداره، هر جا باشه می رسونمت.
- گفتم که می رم .. ممنونم. خداحافظ!
لجبازی می کرد! از نگاه محکم و دلخور فراری اش مشخص بود ! کمی دستش را کشیدم و به سمت ماشین راه افتادم :
- باشه فهمیدم، ممنونی! دیگه نگو!
- من می خوام از این طرف برم!
- ماشین من اون طرفه!
- آقا ... شاهین!؟
سرم برگشت و تا اخم هایم را ببیند! همین هم برای ساکت شدنش کافی بود! باقی راه، با این که همچنان ساعدش را گرفته بودم، اما همچون دختری آرام و موقر، دنبالم می کرد. بی حرف دیگری، سوار ماشین شد و کمربند را بست. ماشین را که از پارک در آوردم، تصمیم گرفتم، جنتلمن باشم و بی توجه به غرورم، اشتباهم را گردن بگیرم!
- متاسفم ... من زیاد از این اخلاقا ندارم! اما ... خب یه کم درگیری دارم این روزا ... فکر کنم ... از نظر روحی کمی خسته ام ...
سر دل آرا پایین افتاده و با انگشتانش بازی می کرد اما چشمش به ساعت طلایی دور مچش بود!
- کار خوبی نکردم که این قدر سوال کردم ...
- مهم نیست
- چرا هست خب! اگر تو هم از من می پرسیدی این جور، من ناراحت می شدم...
- ـ ...
- بعدشم که ... اصلا حواسم نبود ... باید صبور تر می بودم! که نبودم!
دل ارا کمی سرش را بلند کرد :
- واقعا مهم نیست. من ... از شما ناراحت نیستم ... از ... از زندگی خودم ناراحتم ...
جمله اش با غم زیادی همراه بود. از عذاب وجدان رها شدم ، اما درگیری تازه ای پیدا شد ، این بار احتیاط کردم و تنها گفتم:

@romangram_com