#شاهین_پارت_87

- الان که ایران نیست. برای یک ماهی رفتن ترکیه...
دوست نداشتم هیچ وقت فضول به نظر برسم اما در آن لحظه ها واقعا با کنجکاوی پرسیدم:
- برای تفریح یا کار؟
دل آرا چند ثانیه ای خیره نگاهم کرد تا من خجالت زده از این همه پرسش، بخندم!
- ببخش من قصد فضولی ندارم، فقط برام جالب بود باهات بیشتر آشنا بشم.
دل آرا سرش را پایین انداخت. شاید لبخندش هنوز هم روی لبش بود اما من دیگر نمی توانستم ببینم. جواب ندادنش ناراحتم کرد. اصلا نمی خواستم این طور ببینمش . اخم کرده، پرسیدم:
- متاسفم، ناراحتت کردم؟
سرش بالا امد و خیره به چشمانم گفت:
- نه ... مهم نیست. پدرم ...
- لازم نیست جواب بدی ...
دل آرا سرش را به چپ و راست حرکت داد:
- مهم نیست! پدرم برای تفریح می ره ... دبی، ترکیه ... این جور جاها ...
دوست نداشتم بحث ادامه پیدا کند و تنها گفتم:
- چه خوب!
جرعه ی آخر و سرد شده ی قهوه ام را هم نوشیدم تا این طور یادم بماند نباید به این زودی در مورد زندگی کسی تفحص کنم! از دست خودم و کارم ناراحت شده بودم. آن قدر که دیگر نتوانستم بنشینم و دومین حرکت غیرعاقلانه ام را هم در مقابل این دختر انجام دادم! یک باره ی که ایستادم، سر دل آرا با تعجب بالا رفت. باز هم حواسم به قهوه ی نیمه و کیک تقریبا دست نخورده اش، نشد
- بریم دیگه!
دل آرا نگاهی به میز انداخت . من هم متوجه شدم اما برای جبران اشتباه دیر بود! کافه سیستمش جوری بود که قبل از این که بنشینی ، سفارشت را باید حساب می کردی . دیگر بهانه ای هم نبود تا من بخواهم کمی لفتش بدهم! دل آرا دلخور بلند شد، جعبه ی ساعت خودش را هم برداشت و آهسته از جلوی من گذشت. صدای تشکر زمزمه وارش را شنیدم و همان طور که به خودم فحش های رکیک می دادم،

با برداشتن ساک کوچک کاغذی ، دنبالش راه افتادم.

بیرون کافه، در هوایی که کاملا تاریک شده بود، دل آرا با سر افتاده منتظرم بود. دنبال جملاتی می گشتم تا بتوانم کارم را جبران کنم اما زودتر دل آرا گفت:
- ببخشید مزاحم شدم. بابت هدیه هم خیلی ممنونم. اگر ... پدر شایلین نبودین، هیچ وقت قبول نمی کردم... من دیرم شده ، با اجازه تون ... به شایلین سلام برسونید!

@romangram_com