#شاهین_پارت_80
شرمنده از این بی فکری ام، گفتم:
- سلام! ببخشید من اصلا حواسم به ساعت نبود... پیامت رو خوندم دیگه گفتم صحبت کنیم با هم ...
صدای نفس هایش ، مانند صدایش، پر از آرامش و نوازشگر بود. آن قدر که آسوده به صندلی تکیه زدم و دیگر اصلا برای این تماس پشیمان نبودم!
- نه اشکال نداره، بیدار بودم ... شما ببخشید ..
احساس می کردم جا به جا می شود، یا نشست. چون صدایش بهتر و رساتر آمد:
- نمی خواستم اذیتتون کنم، اما فکر کردم بهتره شما این موردا رو بدونید.
- ممنون! کار خوبی کردی اتفاقا ... خب در مورد شام پرسیده بودی و مهمونا؟
- بله!
گوشی را با شانه ام نگه داشتم و انگشتانم را در هم قفل کرده و خیره شان شدم:
- خب شام که از بیرون سفارش می دم ... تعداد مهمونا هم نمی دونم. جوری باشه که فضای خونه کافی باشه ... نمی دونم شایلین چه طور می پسنده اما فکر من اینه که زیاد شلوغ رو فکر نکنم دوست داشته باشه.
سکوت را چند لحظه ای دل آرا ادامه داد و بعد گفت:
- اووم ... خب فکر کنم متوجه شدم... پس سفارش شام با شما باشه... من امروز کیک رو سفارش می دم.
- خیلی هم خوب ... منتها قرار بود برای من شماره ی کارت بفرستی!
صدای خنده های آهسته ی دل آرا، لب های مرا هم به لبخندی گشود. دل آرا هر لحظه بیشتر دل می برد. انگار که تنها آمده بود، از من دل ببرد...
- مهم نیست. هر کاری کردم می گم بعدا که هزینه شو ...
- من این جور راحت تر هستم ... تعارف نیست. این هزینه وظیفه ی منه ...
- می فهمم... راستی ... شما براش کادو چی می خواین بخرین؟
ابرویم بالا رفت و با برداشتن گوشی از روی شانه ام، صاف نشستم:
- کادو؟
- اوهوم دیگه!
به این جا فکر نکرده بودم. دنبال مورد مناسبی می گشتم که دل آرا گفت:
- اگر چیزی براش نگرفتید، یه ساعت بگیرین ... ساعت مچی!
@romangram_com