#شاهین_پارت_79
- باشه... نه نمی تونم اون قدر مرخصی بگیرم! ... بهونه نیست، نمی تونم ... می ترسم مشکلی پیش بیاد ... باشه .... خیالت راحت ... نه .... مهم نیست دیگه ....
سکوت کمی طولانی شد آن قدر که حس کردم تلفن را قطع کرده یا حتی از شرکت خارج شده ، اما، دوباره صدایش آمد:
- خسته شدم به خدا! من دیگه دوست ندارم این طور برای کسی کار کنم... بی خیال ... حوصله ی هیچ کدومتون رو ندارم .... نخیر ...
پوزخند زد و بعد صدای خش خش برگه هایی که آمد، نگذاشت بفهمم چه گفت و فقط آخرین جمله را شنیدم:
- این دفعه دیگه هیچ کاری نمی کنم! شدم عروسک دست آقا! ....
ثانیه ای هم طول نکشید که صدای پاشنه ی کفش هایش را شنیدم که کم کم دور می شد. می خواستم از اتاق خارج شوم که یاد پنجره افتادم و تصمیم گرفتم باقی تعقیبم را از آن جا ادامه بدهم !
پشت پرده ایستادم و زیاد طول نکشید که نازنین از ساختمان بیرون آمد. به سمت دیگر خیابان رفت و کنار خیابان منتظر تاکسی ماند . گرچه اصلا انتظارش طولانی نشد و با ایستادن یک ماشین شاسی بلند دویست میلیونی سوارش شد و پیش چشمان بهت زده ی من، خیابان را هم گذراندند!
بد جور بهم ریخته بودم. احساساتم حالا حسادت وحشتناکی را به قلبم نشانده بودند و از طرفی، زیر رگبار سرزنش های مغزم ، در حال له شدن بودم! تنها دندان های بهم کلید شده ام را بیشتر فشار دادم و شروع به قدم زدن کردم. هزار فکر در سرم آمد و رفت! حتی این که بروم به تعقیبش! اما دیر شده بود... آن قدر عصبانی ام کرده بود که هم زنگ زدن به حامد را فراموش کردم و هم کارهای دیگرم را ... غروب زودتر شرکت را ترک کردم و بی هدف کمی در ترافیک خیابان های تهران، چرخیدم!
شایلین و گرسنگی اش، مرا به خانه رساند! گرچه در خانه هم ، نه من حوصله داشتم و نه شایلین .... یاد حرف های دل آرا افتادم و دلخوری دخترم، دوست داشتم توضیحی بدهم اما نه کلمه ای پیدا می شد و نه من شرایط مناسبی داشتم! پیتزا هایمان را در سکوت خوردیم و او هدفون در گوش، روی مبل نشست و من بعد از کشیدن سیگار، کنار پنجره ی آشپزخانه، به سمت اتاق خوابم راه افتادم.
به شایلین گفتم که می خوابم، اما می دانستم که نمی شنود! بی حوصله روی تخت افتادم تا باز هم حرف های نازنین و رفتارش را مرور کنم. دوست نداشتم باور کنم اما بدجور نازنین مشکوک بود. چه طور این همه مدت شک نکرده بودم؟
کلافه و عصبانی از این پهلو، به پهلوی دیگر می چرخیدم. رفتارهای قبل نازنین و این پس زدن هایش، برایم همیشه معما بود اما می گذاشتم به حساب ناز و دل بردن های دخترانه ولی دیگر کم کم باورم می شد که نازنین ، دختری نبود که تصور می کردم!
مغزم همه ی اطلاعات راجع به او را در ذهنم جمع اوری می کرد و من هر لحظه مطمئن تر می شدم، چیز زیادی راجع به او نمی دانم! در فکر با صدای پیامی به سمت گوشی برگشتم. روی میز کنار تخت بود اما از جایی که من خوابیده بودم، اسمی مشخص نبود. بی اهمیت ، تنها آهی کشیدم و خیره به سقف ماندم. باز به نازنین فکر می کردم. اگر واقعا حقیقت داشت، چه طور باید با او برخورد می کردم. تعقیب کردن ، تحقیق و حتی به فکرم رسید، از کسی بخواهم مثلا ای میل یا گوشی اش را برایم هک کند! تا مطمئن شوم و این جور به نظر خودم، دسیسه ی دشمنم را با شکست رو به رو می کردم!
از آن دسته از فکرهایی که وقت خواب و گرم شدن چشم ها، به سراغ هر کسی می آید! بعد کم کم پلک های سنگینم روی هم افتاد و صبح با صدای زنگ گوشی بیدار شدم!
دیدن لباس های تنم و خستگی که موجب خمیازه های طولانی بود، همه ی اتفاقات دیروز را در ذهنم بازسازی کرد. بلند شدم، حمام کردم، لباس پوشیدم و زمانی که آماده ی رفتن، نگاهی به آینه انداختم، هیچ کدام از فکرهای دیروز عملی نبودند! اما مصر بودم که یک جوری، اطلاعاتم را راجع به نازنین بالا ببرم .
با همین نیت هم از خانه بیرون زدم و به سمت شرکت راه افتادم. فکر می کردم حامد، مورد مناسبی ست که بخواهم در مورد نازنین تحقیق کند. به شرکت که رسیدم، بیشتر به نازنین دقت کردم. مثل دیروز کمی بی حوصله به نظر می رسید اما مانتوی کوتاه کرم رنگش با شلوار گشاد مشکی که به پا کرده بود و از همه بیشتر، لبخندی که روی لب هایش نشسته بود، یک جوری، کلافگی اش را پنهان می کرد. ضمن حرف زدن با من، کوشش می کرد نگاهمان یکی نشود! برعکس من که به جای گوش دادن به حرف هایش تنها نگاهش می کردم!
هنوز تمام وجودم دوستش داشت. کششی که حس می کردم، با فکرهایم، تناقض عجیبی به پا کرده بود. دوست داشتم همین لحظه بلند شوم و به آغوشش بکشم اما ، فعلا عقلم بود که حکم فرمایی می کرد و او هم از ارتباط بیشتر با نازنین مرا بر حذر می داشت. نامم را که از زبانش شنیدم، نفسم را بیرون فرستادم و به صندلی تکیه زدم:
- باشه، متوجه شدم! برو به کارت برس!
تعجب را می شد در نگاهش دید اما بی حرف از اتاق خارج شد. باید زودتر به حامد زنگ می زدم و با همین فکر، گوشی را برداشتم . چند پیام داشتم و مثل همیشه اول تصمیم گرفتم نگاهی به آن ها بیاندازم که دیدن ِ نام دل آرا بینشان، بر اشتیاقم افزود. کلمه ها را که می خواندم، تازه یادم افتاد قرار بود ، دیروز برایش پول بریزم! اگرچه هنوز شماره کارتش را برایم نفرستاده بود. تعداد مهمان هایی که می توانست دعوت کند و در مورد شام سوال پرسیده بود. شروع کردم به جواب دادن اما بی حوصلگی ام، انگشتم را به سمت شماره کشاند تا تماس بگیرم .
اولین بوق خورده بود که چشمم به ساعت اتاقم رسید! ساعت نه صبح بود! شاید از نظر من صبح از خیلی وقت پیش شروع شده بود اما ...
گوشی را پایین اوردم تا قطع کنم اما شنیدن صدای خواب آلود دل آرا، پشیمانم کرد:
- سلام!
@romangram_com