#شاهین_پارت_63

چیزی نگفت و رفت اما مکث و نگاهش، حرف داشت. اخلاقش را بعد از این همه مدت می شناختم. هم دوست داشت از من بداند و هم غرورش نمی گذاشت زیاد کنجکاوی کند! نفسی که تا آن لحظه آهسته بیرون می آمد، یک باره تمام سینه ام را پر کرد. نمی فهمیدم چرا این قدر حس یاس دارم . کلافگی و انتظار هم ، حالم را بدتر می کرد. و در کنار همه ی این ها، حسی دائم مرا از طوفان بعد از این آرامش ظاهری، می ترساند!
هنوز وسط اتاق بودم که رحیم، چای با یک بشقاب بیسکوئیت آورد. دهانم حتی برای تشکری هم باز نشد تا رحیم اتاق را خیلی زود ترک کند. روی مبل نشستم و انگشتانم دور لیوان کریستال گرم، حلقه شد. چشمم به بخاری بود که از چای بلند می شد و فکرم به هر کجا می رفت... تا با رسیدن به مرجان، همه چیز، باز هم معطوف او شد. کسی میان مغزم نشسته و داشت محاکمه ام می کرد! تمام اتفاق های گذشته و تاوانی که بابت هر کدام داده بودم را به رویم آورد تا مطمئن شوم، هر چه شد، حقم بوده!
مایوس تر شدم. احساس سرشکستگی داشتم. نمی خواستم در این سن و سال، باز هم شکست بخورم که آن وقت یعنی پایان زندگی!
همان کسی که تا به حال قاضی ام شده بود، دلش به رحم آمده و دنبال راه های پیروزی می گشت! چهره ی ماهان فروهر، با آن لبخند مغرورانه اش بعد از پیروزی، جلوی چشمم آمد. آن موقع یک دلیل به قول خودش موجه داشت، و حالا چی ؟
گرچه همان موقع هم ، من نباید تاوان پس می دادم که خب به نظر ماهان، حقم بود! به هر حال جور پدر را پسر باید بکشد! با همین تفکر مسخره، کاری کرد که حالا به این جا برسم ...
با رسیدن به این جای قصه، باز صدای مواخذه های ذهنم را شنیدم! شاید دلیل ماهان موجه نبود و من نباید تاوان کاری که پدرم کرده بود را پس می دادم، اما ... خودم مقصر بودم! اگر این قدر راحت به مرجان اطمینان نمی کردم و افسار این غریزه ی بی فکر را می کشیدم، این جور به قول خود ِ ماهان، به خاک سیاه نمی نشستم!
آه ، تنها حرفی بود که روی زبانم می گشت. لیوان چای سرد شده و من هنوز خیره اش بودم. انگشتانم را از دور لیوان، رها کردم و به مبل تکیه زدم. باز هم گذشته جلوی چشمم بود. مرجان و آن همه لوندی ... دختری که از همان لحظه ی اول که دیدمش، قلبم را به هیجان واداشت! زیبا بود و خیلی خوب بلد بود دلبری کند. محبت هایش و ....
همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد. یاد مرجان و کارهایش افتادم و یک آن نازنین در ذهنم رنگ گرفت! دنبال شباهت هایشان گشتم و هر لحظه ، اخم هایم بیشتر در هم فرو می رفت. نازنین با مرجان، مو نمی زد! نه فقط از نظر ظاهری که مغزم شباهت هایی دائم پیدا می کرد، بیشتر رفتارهایشان هم شبیه هم بود! مرجان، شیک ، مغرور و با سیاست رفتار می کرد. آن قدر که به راحتی من را در مشتش گرفته بود و با همان حربه هم، من را شکست داد. رفتاری که من در نازنین هم زیاد می دیدم! نازنین پسم نمی زد، اما درگیرم نبود!
هیجان زده از این کشف بزرگ و تا حدی تلخ، ایستادم و باز قدم زدم. دنبال ورود نازنین به شرکت می گشتم. حدود یک سال و نیم پیش ، منشی سابقم استعفا داد و نازنین با آگهی استخدام ، به شرکت رسید... روز اولی که دیدمش را هنوز به یاد دارم! آن قدر مجذوب چهره ی جذاب و شخصیت خاصش شدم که زمانی که از در بیرون می رفت، مطمئن بودم که فردا زنگ می زنم که بیاد و بشود منشی من! کسی که حالا، آن قدر احساس دلبستگی نسبت به او داشتم که از او خواستم با من ازدواج کند!
منطقم پوزخندی، روی لب هایم نشاند! اگر واقعا نازنین هم یک تله باشد... با افسوس سر تکان دادم، باز هم در دام افتاده بودم! عصبانی دستی میان موهایم کشیدم و بی آن که هدفی داشته باشم، به سمت در رفتم که صدای زنگ موبایلم، سرجایم نگهم داشت. فکر این که پروانه باشد، عقب گرد را فرمان داد. اما زمانی که پشت میز رسیدم، با کمال تعجب به جای اسم پروانه، به اسم دل آرا رسیدم!
درست شبیه یک سطل آب سرد، صدای زنگ عمل می کرد! جای عصبانیت را کنجکاوی پر کرد تا به سرعت گوشی را جواب بدهم :
- بله ؟
- سلام، خوب هستید آقا شاهین؟ من دل آرا هستم، دوست شایلین !
صدایش همان جور نوازش گر بود. نفسی به آرامی بیرون دادم تا قلبم از هیجان چند لحظه ی قبلش ، بیشتر فاصله بگیرد:
- سلام، ممنونم، شما خوبی؟
- مرسی، ببخشید مزاحم شدم، راستش هم دوست داشتم از شما تشکر کنم و هم نگران شایلین بودم، گفتم با شما صحبت کنم.
جمله ی اولش، لبخند کم رنگی را روی لبانم نشاند، اما با ادا کردن کلمات بعدی، به آنی اخم کرده پرسیدم:
- نگران شایلین ؟ چرا؟
- از صبح هر چی بهش پیام می دم، جواب نمی ده... من شماره ی خونه رو نداشتم.
باز هم یاد ِ خط موبایلی افتادم که قرار بود برای شایلین بخرم! سری از روی تاسف تکان دادم و روی صندلی ام نشستم:
- صبح که خونه بود. یه کم صبر کن .
گوشی را برداشتم و شماره ی خانه را به سرعت گرفتم. سومین بوق که خورد، صدای گرفته و خواب آلود دخترم در گوشم پیچید:

@romangram_com