#شاهین_پارت_184

- تو باور کن که سخته! یعنی سر یه همچین چیزی افتاده دنبالت... خواهرشو فرستاده و بعد شرکت رو از چنگت در اورد؟
سرم با لبخند پایین افتاد اما با بوسه ای که دل آرا روی گونه ام گذاشت، باز هم نگاهم میان چشمانش نشست.
- مردم دیوونه ان! به چه چیزا فکر می کنن. ما ها دنبال یه لحظه آرامشیم اون وقت! اصلا بی خیال دیگه، بیا بهش فکر نکنیم...
حرف هایش خواستنی بود، اما غم روی قلبم نشست. یاد اتفاق صبح افتادم. حس شکست، بدترین احساسی بود که می توانستم در این لحظه حس کنم که بدبختانه، رهایم نمی کرد!
دستان دل آرا دور گردنم حلقه شد. گرمای تنش، حالم را بهتر می کرد آن قدر که من هم بیشتر به سمتش کشیده شوم. دستانش نوازش گر، میان موهایم می گشت و هر لحظه بیشتر روی مبل فرو می رفتم. نفس هایش، معجزه گر بود. آرامش بند بند وجودم را تسخیر کرد و زیاد طول نکشید تا در ذهنم، جز او و خواستنش چیزی نبود. لب هایم که پوست نرم کنار گردنش را بوسید، یک باره، جنب و جوش بدنم هم شروع شد! محکم تر گرفتنمش و با یک حرکت، بدن سبکش را روی پا کشیدم. برخلاف دقایق پیش که او پیش می آمد، به یک باره خودش را عقب تر کشید و زمزمه کرد:
- نه ... شاهین...
چشمانش به نگاهم چسبید. چیزی که میانشان می درخشید، با این عقب کشیدن جور نبود. اهمیت ندادم و محکم تر بوسیدمش ... باز هم دل آرا خودش را عقب کشید. اما نمی توانست از میان حلقه ی دستانم به این سادگی بگریزد. دست هایش به جای گردن من، روی سینه ام نشست:
- شاهین...
- جونم؟
نگاه نگرانش اطراف خانه را می پایید:
- زشته دیگه این جور! یهو شایلین بیاد چی؟
با خنده دستم را پشتش گذاشتم تا به اجبار به سینه ام بچسبد!
- اون جور که تو گفتی... نمی یاد...
- آخه ...
- اما و اگر چرا می یاری؟
سرش را شرم پایین افتاد و با یقه ی تی شرت من بازی کرد:
- آخه خب ... یعنی ...
انگشتانش را میان موهایش بردم و از چانه اش بوسیدم:
- دل آرا ... من ... متاسفم واقعا... هر چی فکر می کنم... من آدمش نبودم که بخوام اون طور با کسی رابطه داشته باشم. واسه خاطر همین باورم نمی شد. اون چیزایی که تو گفتی...
آه کشیدم و کمک کردم دل آرا راحت تر روی پایم بنشیند. مردمک هایش به تی شرت من چسبیده بود. نصف صورتش را از پشت موهای تیره اش نمی دیدم، اما نیم دیگر، از شرم، رنگ گرفته بود. لبخندم، جان گرفت. دل آرا هر ثانیه، در قلبم محبوب تر می شد. دست زیر چانه اش انداختم و سرش را بالا گرفتم.
- منو ببین دل آرا ...
نگاهش فراری بود، اما سعی می کرد که چشم نگیرد. نفس عمیقی کشیدم تا بتوانم حرف هایم را بگویم:

@romangram_com