#شاهین_پارت_183

دل آرا به یک باره از سینه ام کنده شد و با چشمانی ریز شده، خیره ام ماند:
- بخوری زمین؟ چرا آخه ؟
سرم را با آهی بالا گرفتم تا به جای او، به سقف و کریستال های آویزان از لوستر نقره ، خیره باشم.
- یکی اذیتم می کنه. یکی که همون بار هم زیر پامو خالی کرد و زندگی مو، آبرومو ازم گرفت.
- واقعا؟ چه طور آخه؟
چشم بستم. برگشته بودم به هشت سال پیش ... همان روزهایی که مرجان، با اسم مستعار ماهرخ، وارد شرکت شد.
- خواهرشو فرستاد سراغم... منم احمق... نفهمیدم چی شد... مرجان، واقعا دختر خوشگلی بود. می دونستم نباید راه کج می رفتم اما ... زندگی درستی نداشتم. سهیلا ...
مکث کردم و دل آرا زمزمه کرد:
- مادر شایلین؟
- آره ... هیچ تناسبی با هم نداشتیم ... به زور ازدواج کردم. برای این که پدرم معتقد بود که می تونم با ارثی که به سهیلا رسیده، خودمو جمع و جور کنم. سهیلا ازم بزرگ تر بود و هیچ کدوم از ایده آل های من، برای زن بودن رو نداشت! اما ... راهی نبود. ازدواج کردم . سهیلا به خاطر پولش، شصت درصد از سهام شرکت رو خواست و منم دادم بهش ... خلاصه این که شایلین به دنیا اومد تا هر دوتامون، وضع زندگی رو تحمل کنیم و ادامه بدیم...
- چه قدر بد! این زندگی نیست که!
آه پر از افسوسی از سینه ام بیرون آمد. تکرار گذشته، هیچ فایده ای جز همین افسوس خوردن نداشت! منتها باز هم ادامه دادم:
- پدرم فوت کرد... شرکت رو جمع و جور کردم. تازه رسیده بودم به جایی که دوست داشتم که سر و کله ی مرجان پیدا شد. نفهمیدم اصلا چه طور... اما... به خودم اومدم دیدم، عاشقش شدم. حاضر بودم هست و نیستم رو بدم و به دستش بیارم. توی هپروت خودم بودم که سهیلا بالای سرم اومد و کلی عکس و فیلم از من و مرجان بهم نشون داد. بعد فهمیدم که توی این مدت، مرجان از رابطه ی خودش و من، عکس گرفته و همه رو برای سهیلا و چند تا از دوستا و شرکت های رقیب فرستاده! آبرویزی شد که مطمئنم هنوزم همه ازش حرف می زنن!
- اوه! واسه همین سراغ رشته ی تحصیلیت نرفتی؟
نفسم را بیرون فرستادم تا صاف بنشینم و سرم را برای تایید، تکان دادم. دل آرا این بار به جای من آه کشید. انگشتان من که میان موهای خوش رنگش، به آرامی حرکت کرد، کمی در آغوشم جا به جا شد. بیشتر به سمت خودم کشیدمش و گفتم:
- اصلا دیگه نمی خوام برگردم به اون موقع ها ...
- سهیلا طلاق گرفت درسته؟
- آره ... چه جورم! منتظر همین فرصت بود! به آنی مهریه شو اجرا گذاشت و سهامش رو از شرکت خواست! ماهان وارد گود شد و شرکت رو ازم خرید . روزی که همه ی کارا تموم شده بود، تازه فهمیدم، اون دختری که من گولشو خوردم در اصل خواهر ماهان بوده و تمام ماجرا برمی گرده به اتفاقی که ده سال قبلش افتاده! ...
سرم را مثل هر باری که به این قصه می رسیدم، با تاثر تکان دادم:
- احمق روانی، انتقام پدرشو از من گرفت! در حالی من هیچ کاره بودم!
دل آرا با تعجب نگاه کرد و من به اختصار ماجرای فوت ِ پدر ماهان و درگیری اش با پدرم را تعریف کردم. حرف هایم که تمام شد، دیدن چشمان گرد شده ی دل آرا به خنده ام انداخت!
- باور کن، تمام اینا اتفاق افتاده!

@romangram_com