#شاهین_پارت_179

به آینه نگاه کردم و کیسه ی بزرگ. دل ارا که نگاه بهت زده ام را دید، خندید:
- چه جور نگاه می کنه، انگار محموله ی مواد مخدر یا جسد تیکه تیکه ی یکیه ! غذاست دیگه! اوردم ناهار بخوری!
مثال هایش، تعجبم را بیشتر کرد:
- والا فکرم به مثالای تو نرفت! اما برام عجیب بود چه طور به این سرعت غذا اوردی! اضافه بود یعنی؟
صدای خنده های دل آرا تمام ماشین را پر کرد:
- وای شاهین خیلی با حالی! شکار که نرفته بودم! من خودم ناهار نخوردم، می دونستم غذا اضافه ست. فکر کردم بردارم که با هم بخوریم!
با خیال راحت تری، به رو به رو نگاه کردم:
- خب من چه می دونم! یهو با یه کیسه اومدی می گی غذاست! راستی می گم دل آرا، مشکلی نیست من این جور می رم و می یام؟ خاله ت نمی گه من کی ام!؟
- اوومم. راستش بهش نگفتم که تویی! شایلین رو می شناسه. یعنی یه وقتایی چت کردیم، نشونش دادم. یه بارم گفتم تو بابای شایلین هستی . همون شبی که رسوندی... اما کلا، کاری به کارم نداره. همین که پیشش می مونم ، خیلی هم خوشحاله .
- آهان!
برگشت رو به من و ادامه داد:
- حالا حدس بزن ناهار چیه!
اول نگاهش کردم اما با اصرار او، بو کشیدم و شروع کردم به حدس زدن! خنده ها و شوخی های دل آرا، با حرف هایی که از عمد بامزه ادا می کرد، بالاخره لب های من را هم به خنده باز کرد! اول کم کم اما با رسیدنم به خانه، لبخند به لب هایم چسبیده بود!
من مردد بودم اما اعتماد دل آرا، به من هم جرات دادم، همراهش و بی توجه به نگاه از حدقه در آمده ی جلیل، سرایدار ساختمان، وارد آسانسور بشوم! پشت در، باز هم تعلل کردم برای باز کردن در و همین مسئله، بهانه ای داد که دل آرا کلید را از دستم بگیرد و با قیافه ای حق به جانب و مطمئن، در را باز کند! زودتر از من وارد شد و از همان جا صدا کرد:
- شایلین ... شایلین جان؟ من این جام! تو کجایی؟ عزیزم! شایلین...
هیچ صدایی نبود! نفسم را بیرون فرستادم و زمانی که در را بستم، دل آرا با دست هایی که روی سینه جمع شده بود، کنار راهرو ورودی ایستاد:
- خب؟ دیدی الکی نگران بودی؟! گفتم بهت که دوستم اومده دنبالش و با خودش برده! شک داری یه زنگ بزن به موبایلش اصلا!
کفش هایم را در آوردم و کیسه ی غذا را روی کانتر اوپن گذاشتم:
- آره اتفاقا باید یه زنگ بهش بزنم!
دل ارا شالش را از دور گردنش باز کرد و به سمت من و کیسه آمد:
- آره . برو زنگ بزن و بعد، دستاتو بشور، من میز بچینم ... بدو ...
فکر می کردم قرار است کیسه را بردارد و وارد آشپزخانه شود، اما به من چسبید!

@romangram_com