#شاهین_پارت_178
راهنما زد و ماشین را کنار خیابان نگه داشت:
- دو دقیقه تو این جا باشی، من زنگ می زنم و ردیف می کنم.
منتظر جواب من نشد و از ماشین پیاده شد! کیفش را روی صندلی عقب گذاشته بود، آن را هم برداشت و کمی دور تر ، مشغول صحبت با موبایلش شد!
نگاهی به جای خالی ام پشت فرمان انداختم و نشد بی خیال بمانم! من هم از ماشین پیاده شدم. دل آرا با دیدنم، با تعجب گوشی را کمی دور کرد و با اشاره ی سر و دستش، پرسید چه اتفاقی افتاده . ترجیح دادم مثل خودش با انجام کارم، قصدم را بفهمانم و پشت فرمان نشستم. دوباره که نگاهش کردم، پشتش به ماشین و من بود و همچنان با تلفن صحبت می کرد. بعد کمی برگشت تا نیم رخش را ببینم.
فکرش پر رنگ شد. چه طور این دختر آن هم به این سن و سال، به راحتی من را می فهمید؟ من مگر همین را نمی خواستم؟ برگردم خانه و در آرامش باشم!؟ از بودنش راضی بودم و دلم هم بدش نمی آمد، این نزدیکی بیشتر شود. بی اراده یاد ِ اتفاقی افتادم که زیاد از آن نگذشته بود! من مست بودم و چیزی به یاد نداشتم. حس ِ عجیب و تازه ای حس می کردم که برایم جالب توجه بود. ذهنم بهم ریخته بود و نمی گذاشت، متمرکز شوم . مستی و گیجی آن شب و اتفاقات بعدش، تناقض فاحشی با رفتار من داشت.
به حدی در فکر بودم که متوجه نشدم، دل ارا کی به سمت ماشین آمد و با باز شدن در، ترسیده به سمتش برگشتم. دل آرا، با خنده کمربند را بست و گفت:
- خب بزن که بریم! فقط قبلش برگرد خونه ی خاله ی من که یه کار کوچولو دارم! تا اون موقع هم دوست من دنبال شایلین رفته و خیالمون راحته.
با دست به خیابانی در سمت چپ اشاره کرد:
- ببین این خیابون رو بری، می خوری بالای خیابون ما !
با حرکت در آوردن ماشین، گفتم:
- مطمئنی در مورد شایلین؟ اون زیاد دنبال شلوغی و این چیزا نیست. شاید پیشمون بشه!
- نمی شه اقای عزیز! من می شناسم شایلین رو . خیلی از شما بهتر! شایلین عاشق این شلوغ کاری هاست . گشتن و راحت بودن. دوستای منم از من خیلی بهترن. مطمئن باش بهش خوش می گذره. ماشینم زیر پاشونه، دیگه مشکلی نیست.
نفسم را بیرون فرستادم و ادرس را طبق گفته ی دل آرا ادامه دادم تا جلوی در خانه ی خاله اش برسیم! دل آرا پیاده شد و سریع وارد خانه شد . من هم با روشن کردن سیگاری، به در ماشین تکیه زدم و کمی کوچه را در روشنایی روز، نگاه کردم! کوچه ای پهن و خلوت، با خانه های ویلایی بزرگ و آپارتمان های شیک. کنجکاوی باعث شد بیشتر به خانه نزدیک شوم. با این که خانه به نظر بزرگ می آمد اما کمی قدیمی بود و حتی نیاز به بازسازی داشت. بالای دیوار، حباب لامپ بزرگ شکسته شده و سنگ ِکنار در افتاده بود.
کوچه را تازه کنده بودند و حالا با آن آسفالت تازه که شبیه مار سیاهی، روی موزائیک ها و آسفالت قدیمی، کشیده شده بود، منظره ی زشتی را تداعی می کرد! به انتهای دیوار خانه رسیدم و همان لحظه درخانه باز شد و دل ارا با کیسه ی بزرگی بیرون آمد. با دیدنم، لبخند زد و به ماشین اشاره کرد:
- بدو بریم.
کیسه را روی صندلی عقب گذاشت و هم زمان با هم وارد ماشین شدیم. ماشین را که روشن کردم ، پرسیدم:
- اون چیه آوردی؟
دل ارا چشمکی زد و کمربند را بست:
- برو که می گم بعدا!
کمی که گذشت، کم کم بوی غذا بلند شد تا با تعجب بگویم:
- این غذاست؟
- به به باهوش! بالاخره فهمیدی؟ بله غذاست! اوردم که بهت یه ناهار خوشمزه بدم!
@romangram_com