#شاهین_پارت_166

تا به شرکت برسم، فکرم را دل آرا و دادن این پول ، مشغول کرده بود. پشت اولین چراغ قرمز خیابان ایستاده بودم که صدای زنگ پیام گوشی ام ، سرم را به صندلی کناری رساند! نفهمیدم چرا به جای گوشی، لبخند ِ صورتی دل آرا را می دیدم! به حدی واقعی که برای تمام شدن رویایم، دو بار پلک زدم! سی ثانیه ای که به تمام شدن چراغ قرمز مانده بود، گوشی را به دستم داد! حدسم درست بود، پیامی از طرف دل آرا بود:
" شاهین جان ببخشید. باور کن شرایط روحی بدی داشتم. از دیشب بیدارم و ... اصلا نفهمیدم چرا به تو زنگ زدم. اشتباه کردم. ببخش منو و فراموش کن. مشکل خودمه یه جور حلش می کنم. دوستت دارم خیلی. عشق منی"
با آهی گوشی را روی صندلی انداختم. ثانیه شمار چراغ، روی هفت گیر کرده بود! صدای بوق تاکسی کناری، اوقاتم را حسابی تلخ کرد و چشمم به افسر راهنمایی رانندگی ِ جوانی بود که بی توجه ایستاده و تماشا می کرد. اما فکرم درگیر دل آرا بود! عقلم نهیب می زد که در هر صورت دادن این همه پول اشتباه است اما... از طرفی یادم می افتاد که برای تولد شایلین، به من اعتماد کرد و تمام هزینه ها را پرداخت کرد. گرچه کمی مبلغی که بعدا گرفت، زیاد به نظر می رسید اما خب، این روزها آن قدر هزینه ها بالا رفته بود که با آن همه ریخت و پاشی که در جشن شد، بعید نبود همین مقدار را هزینه کرده باشد!
چراغ بالاخره سبز شد. صبر کردم تا تاکسی به زحمت از کنارم بگذرد و برخلاف بقیه، بی اخم و ناراحتی از این معطلی چند دقیقه ای، با آرامش راهم را در پیش گرفتم و تا به خودم بیایم، جلوی بانک ماشین را متوقف کردم! البته دلیل اصلی ام، گرفتن دسته چکم بود که این روزها نیاز مبرمی به بودنش داشتم. اما ... بهانه ای شد که بالاخره بعد از بالا و پایین کردن های بسیار، پول را برای دل ارا بریزم!
یک ربع بعد که از بانک بیرون آمدم، زیاد راضی از کاری که انجام دادم نبودم! ولی لازم بود! می خواستم دل آرا را محک بزنم. اگر طبق قولش این پول را برمی گرداند، می توانستم بیشتر رویش حساب کنم . کمی بدبینی همیشگی ام، مشکوکم کرده بود. در فکر بودم که حتی با شایلین در موردش حرف بزنم و دقیق تر در مورد خانواده و خودش، تحقیق کنم. با همین فکرها به شرکت رسیدم . ماشین روی پل جلوی پارکینگ بود و هنوز ریموت را نزده بودم که چشمم از آینه به پشت سرم افتاد!
ماشین شاسی بلند، آشنا بود! چشمانم تنگ شد و به جای آینه، برگشتم تا از شیشه ی عقب شاهد ادامه ی ماجرا باشم! نازنین که با لبخند پیاده شد، سگرمه هایم در هم رفت. پلک زدم، اما اشتباه نبود! نازنین کنار پنجره ی سمت راننده رفت و لحظه ای ایستاد و بعد با همان خنده که بزرگتر هم شده بود، برگشت و به سمت شرکت آمد. دقیقا وسط خیابان، متوجه ماشین من شد! می دانستم نمی تواند من را از پشت پرده ی شیشه ی عقب ببیند! و من به خوبی متوجه پریدن رنگش شدم! برگشت سمت ماشین و من چهره ی آشنای مرد را دیدم که برایش با لبخند دست تکان داد! نازنین با همان حال، از خیابان گذشت و خوشبختانه جز پرایدی که با آرامش از کنارش رد شد، خیابان خلوت بود! نفهمیدم آیا متوجه من شد یا نه، اما بعد از آن را با قدم های بلند، پیش رفت و وارد شرکت شد!

نفسم را با گذاشتن پلک هایم روی هم بیرون دادم. برگشتم و در پارکینگ را اول باز کردم و وارد ساختمان شدم. به جای عصبانیت، دلخور و ناراحت بودم. فکر نمی کردم نازنین بخواهد این طور آزارم بدهد که... کرده بود!
انگار نه انگار که تا همین چند روز پیش، قربان صدقه اش می رفتم ! ماشین که پارک شد، نگاهم به سمت ساعت رفت! نه و پانزده دقیقه و او تازه به شرکت آمده بود! پوزخندی تحویل خودم دادم:
- اینم از زندگیت! خاک تو سرت که هیچ وقت نتونستی دور و برت رو ببینی!
جمله ای که روی زبانم نشست، اخم هایم را در هم کشید. از ماشین پیاده شدم و زمانی که از در شرکت گذشتم، کاملا عصبانی بودم! جواب سلام رحیم را ندادم و زمانی که طاها با لبخند جلویم ایستاد، همان اخمم کافی بود که عقب برود! وارد دفتر خودم شدم اما از نازنین خبری نبود! کیفش را روی میز دیدم و با نفسی که برای آرامش حالم، کشیدم، وارد اتاق خودم شدم تا با کمال تعجب به نازنین برسم که کنار میزم ایستاده بود!
با دیدنم، سلام داد و سرش پایین افتاد . فکم به درد افتاده بود اما کاری برای آرامشم بیشتر از این که، بهم فشارشان بدهم، از دستم برنمی آمد. جواب که ندادم، نازنین به حرف امد:
- ببخشید... دیر شد... من ...
راه افتادم و او هم در سکوت به زیر پایش نگاه می کرد. چشمانم ناخودآگاه سر تا پایش را کاوید. لباس هایش از آن روزهایی بود که زیباتر به چشم می رسید! پشت مبل وسط اتاقم پاهایم از حرکت ایستاد. نازنین سر بالا کرد و با دیدن نگاهم ترجیح داد که باز به نوک کفش های پاشنه بلندش چشم بدوزد!
-ببخشید ... آقای آزادی... من ...
سر بالا کرد و با تمام جسارتی که از او سراغ داشتم، زل زد به چشمانم:
- می خواستم دو سه روزه با شما حرف بزنم، منتها... نمی شد... اما ...
برگه ای که روی میز بود را برداشت تا من به جای برگه به رنگ قرمز ناخن هایش خیره شوم.
- این ... استعفای منه. تا جای ممکن همه ی کارا رو انجام دادم و ... اگر بخواین تا آخر این هفته می تونم بمونم.
پوزخندی بی آن که من بخواهم، از دهانم در آمد! ابروهای نازنین در هم رفت و برگه را روی میز برگرداند. بعد بی حرف از جلویم گذشت! به در نرسیده بود که مطمئن شدم تصمیمش برای رفتن جدی ست!
-کجا تشریف داشتین هنوز چای دوم!
پشت به من ایستاده بود. من که انگار تازه متوجه شرایط و اتفاقات گذشته شده بودم، به میزم تکیه زدم و گفتم:

@romangram_com