#شاهین_پارت_165
- آخه ... روم نمی شه بگم ... شاهین ... وای ...
دلم به آشوب افتاده بود. نفسم را به زحمت بیرون فرستادم و پرسیدم:
- با تو ام ... چی شده دل آرا؟ حرف بزن ببینم...
- خیلی خب ... باشه... دیشب ... خداحافظی کردنی گفتم که باید زنگ بزنم به بابام خب ...
- خب؟
- زنگ زدم بهش... اونم داد و هوار ...
اخم هایم در هم فرو رفت:
- برای چی؟
- بهت گفتم که بهم پول می ده اما ... حساب دوقرونشو هم داره ...
- خب؟
- من تو حسابم بیست تومن پول بود. اما ... سر یه جریانی ... مجبور شدم بدمش به یکی ... الان رفته چک کرده دیده نیست. تهدیدم کرد که باید هر طور می شه پول امروز تو حسابم باشه...
هق زد و من نمی دانستم باید متعجب باشم یا ناراحت! هر طور حساب و کتاب می کردم، یک جای قضیه می لنگید. گریه های دل آرا اجازه ی این که از فکرم بیشتر کار بکشم را نداد! دنبال جمله ای برای دلداری می گشتم که دل آرا آب پاکی را روی دستم ریخت!
- شاهین جونم... به خدا روم نمی شه. اما... می شه امروز بهم قرض بدی. من جور می کنم و بهت تا آخر هفته برمی گردونم. به خدا نمی خوام فکر بدی کنی. می خوای شماره ی حسابم رو بدم برو چک کن. الانم پنج تومن توش هست. اما ... باید بیست تومن رو هم بریزم. الکی بهش گفتم که توی اون یکی حسابه!
ماشین را روشن کردم و بعد از کشیدن آهی گفتم:
- اول این که یه بار دیگه این جور به من زنگ بزنی و گریه کنی، من می دونم و تو! الکی استرس می دی به ادم!
- ببخشید!
صدایش باز پر از غم بود. ریموت در پارکینگ را زدم و همان طور دنده عقب، سراشیبی پارکینگ را بالا رفتم؛ ادامه دادم:
- دوم مگه بابات اون یکی حسابتو چک نکرده؟ خب باید می فهمید توی اونم همون پولی که تازه من بابت خرجی که برای تولد شایلین کردی، بهت دادم، هست!
- آره.. اون که هست! اما دیشب دیگه باهاش صحبت کردم و چک نکرد!
چشمم به در پارکینگ بود که با آرامش بسته می شد. ذهنم دنبال معمایی می گشت! دل ارا باز هم فکرهایم را بهم ریخت:
- ببخشید شاهین. نباید بهت می گفتم. من خودم با این مشکلا می سازم... اینم روش... دلم برای کسی سوخت و نباید می سوخت. حالا باید خودم تاوان پس بدم. ببخشید مزاحمت شدم. برو به کارت برس ، بای!
نفهمیدم چه شد تا این که صدای بوق را شنیدم! تماس قطع شده بود. صدای دل آرا در گوشم زنگ می زد. این مقدار مبلغ را در حسابم داشتم. اما ... مغزم اصلا دوست نداشت، یک هزار تومانی از آن حساب برداشت کنم! پس اندازی بود که برای عوض کردن ماشین کنار گذاشته بودم و البته در این شرایط شرکت، نمی خواستم حساب شخصی ام هم خالی شود! شاید این مبلغ آن هم به صورت قرض، زیاد توفیری در ماجرا نداشت منتها ... همین اما و اگر های مغزم، کلافه کننده بود! در پارکینگ که یک باره باز شد، تازه متوجه جایی که ایستاده بودم، شدم و حرکت کردم!
@romangram_com