#شاهین_پارت_161

چند لحظه نگاه کردم. دنبال جواب می گشتم و سکوت، لب های او را پایین کشید. جواب درست نمی دانم بود! اما نتوانستم بگویم. سرم را پایین انداختم و با چنگال میان کاهوهای سالاد بی خود گشتم!
- خب ... منم ... یعنی تو ... دختر خوبی هستی. جذابی .... برای منم... جالب بود آشنایی با تو!
سر که بالا گرفتم، باز گل لبخند روی لب هایش شکفته بود. دست به کار شد و میان حرف هایش، غذا هم می خورد! من در فکر بودم و او از هر چیزی حرف می زد. از غذا ها و طعمشان تا خودش و رویاهای آینده اش! گاهی لبخند زدم و گاهی با سر تصدیق ، اما واقعا چیزی از حرف هایش به یادم نماند! حسی مطمئن بود که این دختر، قرار است حالا، حالا ها، بیخ ریش نداشته ام، بماند!

خبر از ساعت نداشتم، اما زمانی که از رستوران آرمین بیرون آمدیم، با تعجب متوجه شدم از هشت هم گذشته است! دل آرا از جلوی در رستوران، دستم را گرفته بود و قدم به قدم همراهی ام می کرد. با دیدن فروشگاه های باز کنار خیابان، با ذوق مرا هم به آن سمت کشید:
- بیا بریم یه کم ببینیم .
همراهش شدم و گفتم:
- زود دل آرا، شایلین شام نخورده.
بی اهمیت مانتویی را نشان داد و گفت:
- زنگ بزن براش ببرن خونه! اینو ببین خیلی خوشگله نه؟ حراج داره بریم تو ببینیم.
به جمله ی اولش فکر می کردم که همراه هم وارد بوتیک شدیم. خوشبختانه دختر جوان فروشنده، دنبال دل آرا افتاد تا من فرصت کنم به شایلین زنگ بزنم. شماره ی خانه را گرفتم اما اشغال بود. به فکر فرو رفتم و این بار شماره ی موبایلش را گرفتم . جواب که نداد کمی نگران شدم. همان لحظه دل آرا با مانتوی بافت قرمز رنگ جلوی رویم ایستاد:
- عزیزم این چه طوره؟
لبخندش اجازه نمی داد اخم کنم! با سر تایید کردم و او به سمت انتهای مغازه دوید! دوباره شماره ی خانه را گرفتم اما همچنان بوق اشغال در گوشم می پیچید. تماس را قطع کردم و به پیام هایی که برایم رسیده بود، نگاهی انداختم. دیدن پیام طاها که خیالم را از بابت شرکت راحت کرده بود، سگرمه هایم را باز کرد. هر چه می گذشت بیشتر از این پسر خوشم می آمد. مخصوصا این که مسئولیت پذیر و قانع بود.
- ببخشید آقا، خانم تون صدا می کنه!
دختر جوان با لبخند بزرگی، جلوی رویم ایستاده بود و من متعجب دنبال ِ خانمم بودم، که در اتاق پرو را نشان داد! آه کشان از جلویش گذاشتم و هنوز کامل جلوی در نرسیده بودم که دل آرا با همان بافت قرمز بیرون آمد:
- خوبه شاهین؟ بهم می یاد نه؟
واقعا می آمد! نه این رنگ، هر رنگ دیگری هم می پوشید، همین قدر به او می آمد. میمیک صورتش ساده و جذاب بود و رنگ پوستش نه خیلی سفید و نه سبزه. تعادلی که اجزای صورتش داشتند، علت دیگری برای این زیبایی بود. لبخندم را که دید، خندید و باز وارد اتاق شد. من تا جلوی ویترین اصلی فروشگاه عقب رفتم.
نگران شایلین بودم و باز شماره ی خانه اشغال بود! مایوسانه به گوشی همراهش زنگ زدم تا این بار صدایش را بشنوم!
- بله؟
- شایلین کجایی ؟ نگرانت شدم.
- نگران نباش! خونه ام! جایی رو ندارم که برم! تو کی می یای؟
برگشتم سمت اتاق پرو و گفتم:

@romangram_com