#شاهین_پارت_160
تا جایی که میز اجازه می داد، جلو آمد و دست من را هم کشید:
- من برات زندگی تو بهشت می کنم. خیلی نقشه کشیدم. خیالت راحت، این قدر خوش می گذره که خودت باورت نشه این همون شاهینه!
نمی شد از چشمانش ، نگاهم را بگیرم. برقی که میان مردمک های تیره اش می درخشید، امید داشت. هیجان و انگیزه ای که در این مدت جایش بدجور در زندگی ام خالی بود. نمی دانم چه قدر طول کشید که بی حرف، بهم نگاه کردیم. زمانی که رضا در سکوت میزمان را می چید، روی پیشانی من اخمی نبود و دل آرا همچنان لبخند داشت. گرچه حالا کمی فرق کرده بود. خبری از آن دختر شوخ و جذاب نبود و به جایش، زنی رو به رویم نشسته بود که پشت نقاب صورتش، می شد غم را هم دید. رضا که رفت، دل آرا با ارامش تکه ای از استیک خودش را جدا کرد و با چنگال به سمتم گرفت:
- بفرما... اولین لقمه برای شما!
می خواستم چنگال را بگیرم که عقب کشید:
- نه! بخورش! چنگال واسه منه!
به حدی آمرانه دستور داد که به اجبار سرم را کمی جلوتر بردم و تکه گوشت را به دندان گرفتم! خوشبختانه رستوران خلوت بود و خبری از آرمین هم نبود! دل آرا این بار سیب زمینی را به چنگال زد :
- بفرما اینم سیب زمینیش!
چنگال خودم را برداشتم و به سمتش گرفتم:
- شما خودت بخور! من با چنگال خودم برمی دارم!
دلبرانه خندید. ارنجش را روی میز گذاشت و خیره به صورتم گفت:
- بله، بفرمایید! راستی می دونستی من دست پختم بیسته؟
یاد کیکی افتادم که بار اول در خانه ام خورده بودم!
- بله! کیک سوخته ات!
صدای قهقهه های دل آرا ، سر من را با تعجب و خجالت به اطراف کشید:
- هیس چه خبرته؟
- وای خدایا، چه یادته !
- انگار یه قرن گذشته! همین چند روز پیش بود دیگه!
دل ارا چنگال را دوباره برداشت و مشغول بریدن گوشت شد:
- اوهوم. اما برای من خیلی زود گذشت. خیلی جالب بود آشنایی ما با هم. انگار صد سال می شناسمت!
اولین لقمه نزدیک دهانم بود که یک باره دست از بریدن گوشت کشید و من را نگاه کرد:
- ها شاهین؟ برای تو چه طور بود؟ من خیلی احساس خوبی دارم . تو چی؟
@romangram_com