#شاهین_پارت_140
- لازم نکرده ... خوبم ... خوابت چپ بوده! برو به زندگیت برس... خداحافظ
اشاره اش به دیشب، حالم را بد کرده بود. بی توجه به صدایش ، تماس را قطع کردم و با فرستادن نفس عمیقم، روی صندلی افتادم و همان لحظه با دیدن صفحه ی لپ تاپم، متعجب صاف نشستم!
از دوربینی که طاها نصب کرده بود، نازنین را می دیدم که پشت در اتاق من، ایستاده و همان طور که حواسش به بیرون بود، به حرف های من گوش می داد! اخم هایم در هم فرو رفت. نازنین سرش را کاملا نزدیک در کرد و احتمالا سکوت من، او را دوباره پشت میزش برگرداند! موضوع برایم جالب شد و با دقت بیشتری کارهایش را دنبال کردم. کمی بیهوده با کامپیوتر بازی کرد و بعد گوشی موبایل را برداشت و شروع به تایپ کرد!
از آن فاصله و مخصوصا این که گوشی را زیر میز یک جوری پنهان کرده بود، نمی توانستم متوجه ی کارهایش شوم. کمی بعد گوشی را در کشو میزش گذاشت و این بار جدی مشغول کار شد! مخصوصا بعد از آن که پیمان، یکی از کارمندان شرکت در مورد کاری با او صحبت کرد.
نازنین ، حواسم را برای چند لحظه از دل آرا کاملا دور کرد. خوشحال بودم که تمام این تصاویر ضبط می شود و من می توانم شب با دقت بیشتری نگاه کنم!
احساس برتری ، حالم را بهتر کرد. همین هم یعنی من با ماهان، مساوی شده بودم! حداقل از یک سوراخ ، دو بار گزیده نمی شدم! دوباره شروع کردم به دادن اعتماد به نفس و انرژی مثبت به خودم! موضوع ماهان را به زودی حل می کردم. باز هم فکرهای مالی ذهنم را پر کرد . باید یکی یکی کارها را با آرامش پیش می بردم. حتی فکر دل آرا که شبیه عطسه های یک سرما خوردگی، دائم و یک باره ذهنم را مغشوش می کرد هم نمی گذاشت ، حال بهترم را بد کنم ! خب ... برفرض اتفاقی افتاده! با دل آرا صحبت می کردم و قضیه را یک جوری سر و سامان می دادم! از اتفاق هشت سال پیش که بدتر نیست! آرامش دوباره، بالاخره لبخند را روی لبم آورد. سر دردم کاملا بهتر شده بود و از آن سرگیجه و منگی هم خبری نبود.
در همین حال خوشم، نازنین با برگه هایی در دست وارد اتاقم شد. اول سریع در لپ تاپ را بستم! نازنین که با این واکنش یک باره ام کمی تعجب کرده بود، سعی کرد باز هم به روی خودش نیاورد! برگه ها را جلوی میزم گذاشت:
- اینا رو حسابداری فرستاده ... سه تا چک خانم نگهبان که باید بهشون پس بدیم... امضای شما رو می خواد فقط .
چشم هایم ، انگار عادت کرده بودند که سرتاپای نازنین را خوب نگاه کنند! با دقت و وسواس همیشگی! تیپ و حالات صورتش را با لحن صدایش، مقایسه کند و در یک آنالیز کامل، به من بگوید، حال او چه طور است! بازی ِ ناتمام من و نازنین در این مدتی که همراه من است! نازنین هم انگار عادت کرده بود که بی حرف می ایستاد تا کار چشمان من تمام شود! بالاخره نگاهم را از صورتش کندم و به برگه های جلوی دستم دوختم. روان نویسم را که برداشتم، نازنین کمی خودش را جلوتر کشید تا برگه های امضا شده را بردارد. همین طور که طبق معمول به کارمان مشغول بودیم، زمزمه وار پرسید:
- حالتون بهتره؟
جمع بستنش یعنی من رئیس هستم!
- بله! خیلی هم بهتره!
آخرین برگه ی امضا شده را که می خواست بردارد، دست رویش گذاشتم تا به جای برگه به من نگاه کند:
- حال شما چی؟
ابروهایش بهم گره خورد. دستش را پس کشید و صاف ایستاد:
- ممنونم!
- حال پدر ِ شما چی؟
انگار متوجه کنایه هایم می شد همان طور که من متوجه رنگ به رنگ شدن صورتش می شدم!
- مرسی... خیلی بهترن ...
- خدا روشکر .. باید یه بار بیام از نزدیک ببینمشون!
نمی دانم چرا فکر آنی به ذهنم رسید و شاید برای برتر جلوه دادن خودم، آن را روی زبان هم نشاند:
- شما که جواب درست و حسابی به من نمی دی! حداقل با پدرت حرف بزنم و ازش خواستگاریت کنم!
@romangram_com