#شاهین_پارت_139
با کشیدن خمیازه ی بعدی، احساس بهتری داشتم. گرچه هنوز مغزم شروع به یاداوری خاطرات زشتم نکرده بود! همین که در شرکت و روی مبل، خوابیده بودم، یعنی زندگی طبق قبل ، شاید شبیه یکی ، دوماه پیش، در جریان بود! وقتی که هنوز خبری از ماهان فروهر نبود! شایلین پیش سهیلا زندگی می کرد و پای دل آرایی به زندگی ام باز نشده بود.
آهسته از پشتی مبل گرفتم و نشستم تا اولین خبر بد، اخم هایم را در هم کند! هنوز سرم درد می کرد! قابل تحمل بود اما یادم انداخت که چه قدر بدبختی دارم و برای چه این طور خوابیده بودم! نگاهم سمت ساعت کشیده شد. یک و نیم بود! ساعت خوابیدنم را به یاد نداشتم اما حتما زیاد بود که آن طور کسل و خواب آلود بودم. بلند شدم و خودم را به سرویس بهداشتی رساندم تا شاید آب کمی حالم را بهتر کند.
هنگامی که دوباره پشت میز نشستم، حالم کمی بهتر بود. معده ام بدجور اسید بالا می فرستاد و احساس ضعف کردم. گوشی را برداشتم تا به نازنین بگویم برایم ناهار بگیرد. حین مکالمه ی کوتاهمان، چشمم به دست نوشته ی بدخط روی لپ تاپم افتاد! با دیدن اسم طاها در آخر نوشته ها، فهمیدم که کار اوست! نوشته بود که لپ تاپم را آماده کرده و می توانم با باز کردن نرم افزار ، از دوربین ها استفاده کنم!
مردد در لپ تاپ را بازکردم. به نظرم بیهوده بود این جور مچ نازنین را بگیرم. برفرض هم نازنین جاسوس ماهان بود، من چه کار می توانستم جز اخراج کردن انجام بدهم؟ تصویر دوربین ها که آمد، غمم چند برابر شد ! چه رویای مسخره ای برای خودم ساخته بودم! با نازنین ازدواج می کردم! دختری که شخصیتش برای حفظ غرور من و افتخار کردنم، کافی بود! حتما با خانواده ی نازنین، ارتباط خوبی داشتم. من پول داشتم و آن ها احترام می گذاشتند و...
پوزخندی که عقلم تحویلم داد، رویاها را پس زد! مسخره بود که باز هم داشتم به نازنین فکر می کردم! آن هم در بلبشویی که همه چیز بهم ریخته بود و حتی کارم در خطر بود! تازه شاید همین عروس زیبای رویاهایم، جاسوس و خانه خراب کن من بود! رویایی که مرجان آن روز ها در ذهنم رسم کرد و در اخر ... همه چیز را باختم!
عصبانی ، اخم کردم! نباید احمقانه و زودباور ، باز هم گول ظاهر قضیه را می خوردم. به جایش به رفتار ها و حرکات نازنین دقت کردم. صدای لپ تاپ را کم کردم و تا صدای واضح نازنین را بشنوم. با کسی تلفنی صحبت می کرد . کمی گوش دادم تا فهمیدم یکی از مشتری های شرکت است. برایم این کار کسل اور بود! نمی توانستم از صبح تا شب بنشینم این جا و کارهای نازنین را چک کنم!
ناهار رسید و من با بازیگوشی، سعی کردم چند تکه از جوجه های برشته نشده را به زور ببلعم! نه اشتهایی داشتم و نه میلی به غذا. به همین خاطر خیلی زود، از رحیم خواستم بساط ناهار را جمع کند. فکرها به اندازه ای ذهنم را درگیر کرده بود که حوصله ی رفع نیازهای روزانه ام را هم نداشتم!
از پشت میز بلند شدم و کنار پنجره ایستادم. هوا ابری بود و گاهی خورشید از میان ابرهای سیاه ِ پاییزی، سرکی می کشید و باز پنهان می شد. آسمان، من را یاد دل ارا می انداخت. صورت خیس از اشکش جلوی چشمانم بود. چه طور این قدر بی فکر شده بودم که دختری را این طور آزار بدهم؟
سرم را با شدت به چپ و راست تکان دادم. امکان نداشت! این قدر بد بودم؟ باید با دل آرا صحبت می کردم و می خواستم همه ی اتفاقات را توضیح بدهد. شستن قالیچه شکم را بیشتر می کرد. چه طور باید اتفاقی بیفتد که او مجبور به شستن قالیچه شود! ذهنم به سمت لباس هایش کشیده شد! گفت که من پاره شان کردم! اما ...
آهی کشیدم و قدم زنان عرض اتاق را طی کردم. هر چه به خودم و اخلاقم فکر می کردم متوجه این قدر خشونت و بی فکری نمی شدم! من اهلش نبودم اصلا! ذهنم کمی روشن شده و دوست داشت پازل های معما را کنار هم بگذارد. اولین خواسته اش هم صحبت با دل آرا بود. به حدی که گوشی موبایلم را از روی میز برداشتم. اما همین که قفل گوشی را باز کردم، صدای زنگش بلند شد تا من با اخم و بهت به اسم پروانه برسم! بی حوصله نچی کردم و گوشی را روی میز انداختم تا همین طور زنگ بزند! بالاخره پروانه رضایت داد و تماس قطع شد! باید یک تصمیم جدی هم در مورد این رابطه ام می گرفتم! حضور پروانه در این شرایط اصلا درست نبود. گوشی را دوباره برداشتم تا به خانه زنگ بزنم، که باز هم پروانه اجازه نداد! دیدن اسمش ؛ عصبی ام کرد تا تماس را وصل کنم:
- زمانی که تلفن رو جواب نمی دم چرا دوباره زنگ می زنی؟
- شاهین...
- شاهین و مرض ، شاهین و درد! مُرد شاهین! ولم می کنی؟
پروانه با صدای لرزانی از مکث کوتاهم استفاده کرد و گفت:
- شاهین چرا عصبانی می شی ... باشه ببخشید الان..
فرصت خوبی نصیبم شده بود و باید همین جا این طناب پوسیده را هم قیچی می کردم:
- ببین پروانه، خوب گوشاتو باز کن. من از اول گفتم بهت حدم چیه و چه قدره! اینو فهمیدی. پس ولم کن. دیگه نمی خوام باهات باشم. از همین لحظه نه بهم زنگ می زنی و نه دنبالم می یای... به خدا ببینمت ، من می دونم و تو!
می خواستم تماس را قطع کنم که صدای بغض آلود پروانه نگذاشت:
- شاهین من مگه چی کار کردم؟ باشه از زندگیت برم؟ می رم ... چرا داد می زنی؟ چرا ... گندشو در می یاری...
هق زدن هایش و البته عذاب وجدانی که گرفته بودم، تن صدایم را پایین اورد:
- نمی فهمی آخه... بهت گفتم که اوضاعم خوب نیست. گفتم درگیرم. هی زرت و زرت ... اه ...
- باشه ... ببخشید. دیشب خوابتو دیدم. نگران بودم، خیلی پریشون بودی. گفتم یه حالی ...
@romangram_com