#شاه_شطرنج_پارت_78

-خيلي يعني چقدر؟
با ترس نگاهي به صورتم مي اندازد و مي گويد:
-ايميلم رو چک کرده.
سرزنشگرانه نگاهش مي کنم و مي گويم:
-نگو که مثل رمز عابر بانک و شماره شناسنامه و شماره کارت ملي و شماره پلاک خونه همسايه تون، پسورد ايميلت رو هم توي گوشيت ذخيره کردي.
سرش را بالا و پايين مي کند. فرو رفتن ناخن هايم را توي گوشت کف دستم احساس مي کنم.
-پسورد گوشيت رو کجا نوشته بودي؟
راهنما مي زند و گوشه خيابان مي ايستد.
- اونو يادم بود ولي انقدر سرم داد زد، اين قدر قيافش ترسناک شده بود که گفتم الانه که خونمو بريزه. ترسيدم سايه. خودم بهش گفتم.
نفسم را محکم بيرون مي دهم. گوشه لبم ناخوداگاه بالا مي رود. زمزمه مي کنم:
-دور و برياي معتمد منو ببين تو رو خدا!
مشتي به فرمان مي زند و با صداي بلند مي گويد:
-گند اصلي رو خود جنابعالي زدي. وقتي يکي عين اميرحسين رو اين قدر راحت تو خونت راه مي دي و واسه هشداراي من تره هم خورد نمي کني، همين ميشه ديگه! بعدشم، تو که هميشه صدتا پسورد واسه گوشيت مي ذاشتي و هميشه هم منو بابت حواس پرتي و حافظه ضعيفم مسخره مي کردي. تو ديگه چرا؟
ابروهايم را بالا مي اندازم و مي گويم:

romangram.com | @romangram_com