#شاه_شطرنج_پارت_76
آب دهانم را قورت مي دهم.
-قبلا گفته بودي چيزي واسه از دست دادن نداري. خب شايد زندان و بي آبرويي رو واسه خودت بپذيري اما اين خانوم چي؟ واست مهم نيست؟
لعنت به من! لعنت به من!
دستم را مشت مي کنم و روي ميز مي کوبم:
-بگو چي مي خواي؟
چشمانش را تنگ مي کند و سرش را جلو مي آورد.
-قرار بود به ازاي سهام شرکت ما واسمون کار کني. فردا مياي اون قرداد رو امضا مي کني، اما اين بار بدون هيچ چشم داشتي. از فردا تو نوکر بي جيره و مواجب اميرداروگستر مي شي خانوم سايه موتمني!
چشمان گرد شده پريسا توجهم را جلب مي کند. نمي توانم حرف هاي اميرحسين را هضم کنم. چند بار تکرارش مي کنم. با هر بار تکرار، فاجعه بيشتر و بيشتر خودنمايي مي کند.
دست پريسا را مي گيرم و از جا بلند مي شوم. نمي خواهم سرازير شدن اشکم را ببيند. لحن تهديد گرش متوقفم مي کند.
-فقط چهل و هشت ساعت وقت داري. زودتر تصميمت رو بگير.
با نفرت رويم را بر مي گردانم و در حالي که دست پريسا را مي کشم از او و جو مسموم اطرافش دور مي شوم. ناگهان چيزي جرقه مي زند. رو به پريسا مي گويم:
-تو اين جا بمون.
محکم و مصمم به سمتش مي روم. دارد غذا مي خورد؛ با خونسردي. لعنتي!
بسته کادو را از کيفم در مي آورم و روي ميز مي گذارم. در حالي که لقمه اش را مي جود، پرسشگرانه نگاهم مي کند. هنوز مي توانم پوزخند بزنم.
romangram.com | @romangram_com