#شاه_شطرنج_پارت_258
-وقتي چهارده سالت باشه و فقط به خاطر اين که يه نون خور از سفرشون کم بشه به مردي که جاي پدرته شوهرت مي دن، وقتي اون قدر بچه اي که شب عروسيت از ترس اون مرد تو کمد قايم مي شي و تا صبح مي لرزي، وقتي به جاي درک ترست، پدرت با کتک از کمد مي کشدت بيرون و مي ندازت تو ب*غ*ل اون مرد، وقتي با وعده عروسک و اسباب بازي که يه عمر فقط از پشت ويترين ديديش، وادارات مي کنن تن به ارتباطي بدي که هيچي ازش نمي دوني، وقتي يه شب تا صبح درد مي کشي و نمي دوني چه بلايي به سرت اومده، وقتي هنوز خودت شونزده سالته، هنوز بچه اي، شکمت بالا مياد و مجبوري درد زايمان رو تحمل کني، وقتي تو بيست سالت ميشه و شوهرت پنجاه و خرده اي سالشه و ديگه نه حوصله مسافرت داره و نه حال جووني کردن، وقتي که مي بيني هنوز در اوج زيبايي و طراوت هستي ولي شوهرت نمي تونه اون جوري که بايد نيازهات رو برطرف کنه، اون موقع است که شيطان مياد سراغت. در قالب يه مرد جوون تر، خوش بر و روتر، زبون بازتر. وقتي مرتب زير گوشم مي گفت تو حيفي، تو جات اين جا نيست، تو لياقتت اين نيست؛ اون موقع بود که نفهميدم چي شد. نفهميدم کي شد. فقط وقتي به خودم اومدم که ديدم تا خرخره فرو رفتم. ديدم ديگه جا واسه برگشتن ندارم. نمي دونم چطور شد که لغزيدم. فقط فهميدم که بد لغزيدم. وقتي چهره واقعي شيطان رو ديدم که همه پلاي پشت سرم خراب شده بود. برگشتم. برگشتم. مي خواستم رو دست و پاي پدرت بيفتم. مي خواستم فقط يه بار ديگه شماها رو ب*غ*ل کنم، بوتون کنم، اما نبودين. رفته بودين. پيداتون نکردم. اين سال ها تو خونه احتشام همه چيمو از دست دادم. ببين. منو ببين. چقدر شبيه اون زني هستم که قبلا مي شناختي؟ نيگا کن چه به روزم اومده؟ احتشام با من ازدواج کرد فقط واسه اين که دماغ زن اولش رو بسوزونه. وگرنه زنا واسه اون، فقط يه رابطه يه شبه ان، نه بيشتر. اين همه سال مراوده زناي مختلف رو باهاش ديدم؛ تو اتاق ب*غ*ل دست من، درست کنار گوش من. صداي خنده هاشون، معاشقه شون ... دستامو ببين. ببين چطور مي لرزن. اينا به خاطر داروهاي اعصابه. حسرت زندگي اي که از دست دادم، کنار اون جهنمي که توش دست و پا مي زدم، نابودم کرد. اومدي انتقام بگيري؟نيازي نيست دخترم. خدا به جاي همه شما، انتقام گرفت. با همون چوبي که ميگن صدا نداره، اما بزنه دوا نداره؛ با همون، روزي هزار بار فلکم کرد. تو هر چي بگي حق داري اما من زمين خوردم. خراب تر از اين نميشم. بابات مثل ملکه ها با من رفتار مي کرد ولي من قصرمو به دوزخ فروختم. جايي که فقط تحقير شدم. شکنجه شدم. کتک خوردم. حتي بهم ت*ج*ا*و*ز شد؛ بارها و بارها. تو بدم*س*تي هاي اميرعلي، وقتي کيفش کوک مي شد بايد لباس عربي مي پوشيدم و واسش مي ر*ق*صيدم، اونم ساعت ها. اون قدر که سرم گيج مي رفت و زمين مي خوردم. کتک مي زد که بر*ق*ص. وقتي مي ديد نمي تونم، بهم حمله مي کرد. ت*ج*ا*و*ز مي کرد. تمام اون لحظات به پدرت فکر مي کردم. حسرت همون موهاي سفيد رو مي خوردم. آرزو مي کردم همه چي خواب باشه و به جاي شنيدن اين عربده هاي حيواني، صداي مناجات پدرت رو بشنوم.
صدايش از شدت هق هق مي لرزد و مي گيرد.
-ولي يواش يواش فهميدم که خوابي در کار نيست و اين سرنوشتيه که خودم، با دستاي خودم رقم زدم. فهميدم که ديگه لياقت فکر کردن به شما رو ندارم. خونواده اي هم نداشتم که بهشون پناه ببرم. اگرم داشتم، نمي رفتم. از زجر کشيدنم لذت مي بردم؛ چون حقم بود. بايد مي کشيدم بلکه بار گ*ن*ا*هم سبک تر شه. موندم. تحمل کردم و الان، ايني هستم که مي بيني. خوب نگاه کن. اگه هنوز جايي واسه ضربه زدن پيدا مي کني، بزن. بزن. بزن!
به صورتش مي کوبد. توي سرش مي زند. خودش را به در و ديوار مي زند و من اشک ريزان نگاه مي کنم. نگاه مي کنم و درد مي کشم. عذاب مي کشم. آن قدر دندان هايم را روي هم فشار داده ام که فکم قفل کرده. از جا بلند مي شوم. کنارش مي ايستم و مي گويم:
-خدا کنه آدما هميشه به اندازه ظرفيتشون خوشي و خرمي دريافت کنند. شنيدي ميگن يارب روا مدار که گدا معتبر شود؟ شنيدي که مي گن گر معتبر شود ز خدا بي خبر شود؟ شنيدي؟ تو حکايت همون گدايي. جنبه نداشتي. لياقت نداشتي. ظرفيت نداشتي. الانم يه راه داري. واسه اين که از اين فلاکت و بدبختي نجات پيدا کني، يه راه داري.
سرش را بالا مي گيرد. به صورت شکسته اي که حتي ردي از زيبايي گذشته را هم ندارد نگاه مي کنم و آرام مي گويم:
-خودت رو بُکُش!
با حال خرابش رهايش مي کنم و به اتاقم مي روم. صداي گريه و سامان سامان گفتنش اذيتم مي کند. در را مي بندم و آوا را مي بينم که با وجود اين همه سر و صدا آرام و راحت روي تخت ما خوابيده. آباژور را روشن مي کنم و در نور ضعيفش، به چهره معصوم خواهرم نگاه مي کنم. دوست ندارم به بچه اي که از خون پدرم نيست حسي داشته باشم؛ اما دارم. دوست ندارم به بچه احتشام و آن زن خيانتکار عشق بورزم؛ اما مي ورزم. دوست داشتن دليل نمي خواهد. ارادي و قابل کنترل هم نيست. منطق و دليل هم نمي شناسد. کنارش دراز مي کشم و دست هاي کوچکش را مي ب*و*سم. موهاي حلقه حلقه طلايي اش را عقب مي زنم و صورتش را نوازش مي کنم. دوست دارم بيدار شود. دلم کمي آرامش مي خواهد و معصوميت اين بچه، سرچشمه آرامش است. نفسش خس خس دارد. دلم فشرده مي شود. نمي دانم چه بر سر پدرش مي آيد. نمي دانم با مادرش چگونه سر مي کند. آهسته در آ*غ*و*شش مي کشم. سرش را روي سينه ام مي گذارم و مي گويم:
-نمي دونم در حقت خوبي کردم يا بدي. برادرت که معتقده پدر و مادر هر چي که باشن بازم پدر و مادرن. نمي دونم بابات زنده مي مونه يا نه. نمي دونم دوست داري زنده بمونه يا نه. کاش مي تونستم ازشون بگذرم ولي نتونستم. پشيمون نيستم چون فقط خودم مي دونم چي کشيدم و چي به سرم اومده. هيچ کس جاي من نيست. هيچ کس نمي تونه درک کنه روزي هزار بار آرزوي مرگ کردن يعني چي. هيچ کس نمي فهمه انگشت نما شدن و هزار جور انگ و تهمت ناروا رو تحمل کردن يعني چي. هيچ کس نمي دونه تنهايي، هر روز و هر شب تنهايي يعني چي. هيچ کس نمي دونه تقاص گ*ن*ا*ه ديگران رو پس دادن چقدر سخته. چقدر بي عدالتيه.
آه مي کشم.
-نمي خوام تو اذيت شي. اگه بذارن ميارمت پيش خودم. با بچه خودم بزرگت مي کنم. مثل اون، حتي عزيزتر از اون؛ اما مي دونم نمي شه. مادرت هم قبول کنه، برادرت نمي ذاره. محاله اجازه بده تو پيش من بموني. چون مي دونم در موردم چي فکر مي کنه.
باز آه مي کشم.
-عيبي نداره. هر چي بگه تحمل مي کنم. اين مدت واسه نابود کردن اونايي که زندگيم رو ازم گرفتن جنگيدم. از اين به بعد واسه به دست آوردن کسي که زندگي دوباره بهم داد مي جنگم. عقب نمي کشم. نمي ذارم داداشت از دستم بره. نمي ذارم بچم بي پدر بزرگ شه. نمي ذارم چون نمي تونم.
نمي دانم کي خوابم برده است اما نزديک اذان صبح، با حس بسيار بدي از خواب مي پرم. آن قدر تکانم ناگهاني است که آوا هم بيدار مي شود. با چشمان گرد شده اطرافش را نگاه مي کند و کم کم مرا به خاطر مي آورد و خواب آلود مي گويد:
romangram.com | @romangram_com