#شاه_شطرنج_پارت_178
-ماشين من چقدر مي ارزه؟
از جا مي پرد.
-ديوونه شدي؟
بي حوصله نگاهش مي کنم.
-چقدر مي ارزه؟
مقابل ميزم مي ايستد.
-اون ماشين تنها يادگار باقي مونده از پدرته. همه مي دونن چقدر دوستش داري.
دلم را مچاله مي کنم و زير پايم مي گذارم و با تمام قدرت فشارش مي دهم.
-وقتي خودش نيست دل بستن به يه مشت آهن پاره مسخره ست!
دستش را روي ميز مي گذارد و به سمتم خم مي شود.
-اون ماشين وسيله دستته سايه. بدون اون نمي توني سر کني.
خسته از اين بحث ديوانه کننده، عصبي و خشمگين مي گويم:
-تا حالا کي از رفت و آمد با تاکسي مرده که من دوميش باشم؟
صدايش را بلند مي کند.
romangram.com | @romangram_com