#شاه_شطرنج_پارت_161
-يه راهي پيدا کن که منم عضو خونوادتون بشم.
به چشم به هم زدني رنگ از لبش مي رود.
-منظورت اميرحسينه؟
حتي اسمش هم حالم را خراب مي کند.
-اونم گزينه خوبيه ولي اصلا به نفعت نيست. چون اگه من با اميرحسين ازدواج کنم، اوني که بايد از صحنه حذف بشه شمايي.
سرش را پايين مي اندازد. باهوش است درست مثل پسرش. قسم مي خورم که به زور لرزش صدايش را کنترل کرده.
-من زن دارم!
باز مي خندم.
-اينم مي دونم.
گيج و منگ، نگاهم مي کند. بيشتر خم مي شوم.
-تنها راه حل همينه. تازه با يه تير چند تا نشون مي زني. هم از شرکت خودت به اون چيزي که مي خواي مي رسي، هم از شرکت من کلي سود عايدت ميشه. هر چي فرمول دارم مال تو ميشه و مي توني کاملا به ايران حکومت کني. از ميدون به در کردن پسرت رو هم تضمين مي کنم. خب چي مي گي؟
تمام اعصابش تحريک شده اند. گوشه چشمش، به صورت کاملا محسوس مي پرد!
-اميرحسين ...
انگشت اشاره ام را به نشانه تهديد بالا مي آورم.
romangram.com | @romangram_com