#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_334
پاییزان نگاهش را از او برگرفت. از پنجره به بیرون نگریست. در
دور دست فقط مه دیده می شد. آرش از این سکوتهای طولانی او خسته و عصبی
شده بود.
با صدایی بلند گفت: ((خوب گوشهاتو باز کن. من جوونم، از این شرایطم هم
خیلی راضیم. نمی خوام بهترین سالهای عمرم رو با این بچه بازیهای تو خراب
کنم. پس سعی کن تجدید رفتار کنی و مثل یک زن کامل به زندگی و شوهرت
توجه نشون بدی.))
سپس با غضب از جا برخاست و در خانه را چنان محکم به هم زد که مو بر
اندام او راست شد.
رفتارهای پاییزان نه آن طور که او فکر می کرد از سر لجبازی بود، نه از پی رفتن
به دنبال رویاهای کودکانه اش، بلکه از احساس خلا بود که روز به روز بیشتر
در درونش جا باز می کرد. خود او هم متوجه نبود به مرور تا چه اندازه
به خوابیدن علاقه پیدا کرده. آرش که از کارهای او کلافه شده بود به خیال
romangram.com | @romangram_com