#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_318
زندگیش که همانا سرنوشت تنها نوه اش بود از بین رفته وآسودگی جایگزین آن
شده بود.
مهمانان یکی یکی خانه را ترک کردند. پس از چند دقیقه آرش و پاییزان در
خانه زیبایی که او در یکی از بهتریت مناطق تهران خریده بود تنها ماندند.
آرش دست او را در دست گرفت و گفت: ((خوشحالی ساحره من؟))
پاسخگویش نگاه چشمهای طلایی رنگی بود که اگر آرش کمی به خود
زحمت می داد می توانست اندوه و غصه را در آن مشاهده کند. چشمهایی
به زیبایی و معصومیت چشمهای کوشا که پاییزان می دانست و اطمینان داشت
ستاره هایشان برای همیشه از هم جدا می ماند.
((سهند به ایران برمی گرده.))
پاییزان با شوق و نا باوری چندبار این جمله را زیر لب زمزمه کرد. تنها
موضوعی که پس از گذشت جند ماه از ازدواجش شوق و شوری در دل او پدید
آورده بود خبر برگشت سهند بود که دوره آموزشی اش را با موفقیت پشت سر
romangram.com | @romangram_com