#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_317


نیمه کاره از لبهایش دور می شد. آرش روبه رویش ایستاد و با دقت و کنجکاوی

به او نگریست. چیزی در چشمهای پاییزان تغییر کرده بود. چیزی که درست

نمی توانست توصیفش کند. شانه هایش را با بی تفاوتی بالا انداخت. از امشب

به بعد او فرصت نگریستن به این چشمهای طلایی رنگ و کشف رازهای

بی شمار آن را بسیار خواهد داشت. پس باید شاد می بود و از غرور این پیروزی

سرمست می شد.

__________________

شب، زمانی که مهمانان آن دو را تا خانه شان مشایعت کردند خانم افشار

برای نخستین بار جلوی چشم دیگران بغضش را شکست و اشک شوق ریخت.

پیشانی نوه اش را بوسید و برایش آرزوی خوشبختی کرد. همه چیز همان طور

که آرزویش را داشت پیش رفته بود و حالا با خیال راحت و بدون دغدغه

می توانست دوران پیری اش را در آرامش به سر ببرد. بزرگ ترین نگرانی


romangram.com | @romangram_com