#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_315


می توانست درعمرش دیده باشد.

((حالت چطوره دخترم؟))

پاییزان سر بلند کرد. چهره مهربان پیرمرد از نگرانی پوشیده بود. چرا؟ آیا

برای او نگران بود؟ شاید باز برای مادربزرگ اتفاقی افتاده؟ هراسان به اطرافش

نگریست. با دیدن خانم افشار نفس آسوده ای کشید.

((خوبم پدربزرگ.))

آرش که متوجه آن دو شده بود دست پاییزان را در دست فشرد و گفت:

((غزل، خجالتی ترین عروسیه که تا حالا دیدم.)) و خندید.

اما هیچ لبخندی بر لبهای پاییزان ننشست.

آرش بی توجه به او مشغول صحبت با مهمانان شد.

پاییزان گفت: ((جای سهند خیلی خالیه.))

آقای افشار آهی کشید و گفت: ((مطمئنم خیلی دوست داشت در این مراسم


romangram.com | @romangram_com