#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_314
می دانست تمام اینها اتفاق افتاده، ولی جزئیات از ذهنش پاک شده بود.
آقای افشار به او نزدیک شد. در تمام این مدت گرفتارتر از آن بود که
به پاییزان مانند گذشته توجه نشان دهد. پس از جر و بحثهای تکراری خانم
افشار دچار حمله قلبی ضعیفی شد که همه را نگران کرد. او برای نخستین بار
سر نوه اش فریاد کشید که آیا با اصرار بر لجبازیهایش می خواهد همه را قربانی
کند تا به خواسته اش برسد و بعد...ناگهان پاییزان دگرگون شد. با کمال میل
قبول کرد به خواسته آنان تن دهد. همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد.آن قدر
با سرعت و عجولانه که باورش برای خودش هم مشکل بود. مثل اینکه همه
می ترسیدند پاییزان تغییر عقیده داده و مشکلات از سر گرفته شود، اما او تغییر
عقیده نداد و دل مشغولیهای دیگران بی نتیجه ماند.
وامروز طی مراسم باشکوه و مجللی ان دو به عقد هم درآمدند. آقای افشار
که از ابتدای مراسم لحظه ای چشم از او برنداشته بود، متوجه ، حالت غیرعادی
در صورت وی شده بود. به نظرش پاییزان غمگین ترین عروسی بود که کسی
romangram.com | @romangram_com