#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_265


ظاهر شد. دستش را جلو آورد و دست سرد پاییزان را دست گرفت.

((معلومه چی می گی؟ پاییزان، متوجهی چی می گی؟))

پاییزان چشم به چشمهای او دوخت که با نگاهی پرسشگر به او

می نگریست. به سختی و با صدای گرفته ای گفت: ((می فهمم چی می گم کوشا. تو هم درک کن.))

کوشا با خشونت دست او را فشرد و با صدایی خشمگین گفت: ((دیوونه

شدی؟ تو حق نداری این حرف رو بزنی! حق نداری، می فهمی...))

پاییزان که از فشاردست او دردش گرفته بود، دست خود را پس کشید و

گفت: ((نمی دونم چطور باید برات توضیح بدم. مطمئنم حرفهامو درک

نمی کنی.))

__________________

کوشا با لحنی عصبی گفت: ((بگو... می خوام توضیحاتت رو بشنوم.))

پاییزان مکثی کرد و گفت: ((احساس می کنم شرایط ازدواج رو ندارم.


romangram.com | @romangram_com