#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_260

می گم.حرفهامو متوجه می شی؟))

پاییزان با حرکت سر پاسخ مثبت داد. احساس می کرد سرش منگ شده و

کوهی سنگین به روی آن قرار گرفته، حتی نفس کشیدن هم برایش مشکل شده

بود. نسیم چشم در چشمهایش دوخت.

(( می خوام به کوشا بگم برای دیدن و حرف زدن باهاش آماده ای. پاییزان،

گاهی اوقات مشکلات با جسارتی کوچک حل می شه، فقط همین، چیز سختی

نیست.))

__________________

حق با نسیم بود. کلمه جسارت در سرش چرخید.

((با کوشا تماس می گیرم.))

نسیم خندید و گفت: ((به نظر من بهتره همین الان روز قرار رو تعیین کنیم.

منو ببخش اگه سماجت می کنم، ولی مقصر خودتی!))

پاییزان هم تبسمی کرد و گفت: ((باشه... قبوله، پس فردا همین ساعت و

romangram.com | @romangram_com