#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_256
ملاقات غیره منتظره رو بدونید.))
پاییزان پیش خودش حدسهایی زده بود.مطمئن بود که درخواست این قرار
نقشه آن از طرف کوشا کشیده شده، ولی تنها به گفتن این جمله که طبیعی
است کنجکاو باشم، اکتفا کرد. نسیم با محبت به او می نگریست. احساس
زنانه اش به او دروغ نمی گفت. هر زمان که نام کوشا را به زبان می آورد متوجه
برق مخصوصی در چشمهای پاییزان می شد.
او پس از مقدمه چینی فراوان و صحبت از کوشا و اشکان گفت: ((خواهش
می کنم دلیل حضور من رو در اینجا فضولی و دخالت در مسائل شخصی ندونید.
همانطور که شما هم می دونید اشکان و کوشا دوستانی صمیمی هستند. از
علاقه آن دو، شما به خوبی خبر دارید. اگه حقیقت رو بخواین اشکان از من
خواست با شما صحبت کنم.))
پاییزان با تعجب پرسید: ((چطور! فکر می کردم این نقشه کوشاست.))
نسیم لبخند ملایمی زد و گفت: ((می دونم شما به کوشا بیش از حد
romangram.com | @romangram_com