#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_254
پاییزان نگاهی دیگر به ساعت مچی اش انداخت و باز به روبه رویش خیره شد.
در کافی شاپ خلوت نزدیک خانه شان انتظار نسیم را می کشید. روز پیش وقتی
دختر ناشناسی با خانه تماس گرفت و او را پای تلفن خواست تنها چیزی که
به ذهنش خطور نکرد این بود که این شخص می تواند نسیم، نامزد اشکان باشد.
او خودش را دوست پاییزان معرفی کرد، در نتیجه پروانه تلفن را به او داد.
زمانی که با خیالی آسوده گوشی را برداشت از شنیدن صدایی ناشناس تعجب
کرد. وقتی نسیم خودش را معرفی کرد از حیرت نفسش بند آمد. آن قدرغافلگیر
شده بود که نتوانست مخالفتی در رابطه با قرار ملاقاتی بکند که نسیم به آن
اصرار داشت. حالا در کافی شاپی دنج انتظار او را می کشید. دلهره و اضطرابی
که همیشه در برخورد اول با اشخاص ناشناس به او دست می داد سراغش آمده بود.
به سختی سعی می کرد آرامشش را حفظ کند. همان موقع درباز شد و نسیم
همراه سوز سردی داخل شد. پالتوی مشکی رنگی به تن داشت. دانه های برف
روی لباسش به چشم می خورد و موهای مواج و زیبایش،حتی از زیر شالش
romangram.com | @romangram_com