#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_222

پاییزان در رفت و آمد با کوشا آزاد بود. آقای افشار که از نزدیک با خانواده فرجاد آشنا شده بود، آنان را خانواده ای با محبت و اصیل می دانست و از همان دیدار اول مهر کوشا به دلش نشست. او هیچ وقت از این دیدار حرفی به همسرش نزد. احساس می کرد خانم افشار نظر چندان مساعدی به این ازدواج ندارد و از این را از دعوت کردن آرش به خانه شان به راحتی می توانست درک کند. اما پاییزان متوجه این جریانات نبود. احساس شادکامی و رضایت در وجودش موج می زد. با خانواده کوشا مثل خانواده خودش راحت و بی تکلف بود. خانم فرجاد جای خالی سمانه را برایش پر می کرد و کیارش هرچه از دستش بر می آمد برای خوشبختی او وبرادرش انجام می داد.

پس از گذشت چند هفته رابطه اشکان و نسیم همچنان غیر دوستانه ماند. اشکان سر قولش مانده بود و سعی می کرد بررفتارش مسلط باشد، البته این تغییر رفتار ناگهانی او برای تمام بچه هایی که او را می شناختند سوال برانگیز بود. اشکان در تمام کلاسها موقر برجای خود می نشست و به درس گوش می داد فقط چند دقیقه را به همراه دوستانش در بوفه دانشگاه می گذراند وبعد مستقیم به خانه می آمد. تحریکات هیچ ## در به وجود آوردن شور و شیطنت سابق در او فایده ای نداشت، حتی اساتید هم از این تغییرات متعجب بودند تنها کسی که به نظر می آمد همچنان بی تفاوت است همان نسیم بود.

کوشا و پاییزان تشویقش می کردند دلسرد نشود. اشکان که از حرفهای آن دو قوت قلب می گرفت با انرژی و انگیزه ای مضاعف راهی دانشگاه می شد. البته قیافه شکست خورده اش هنگام برگشت به خانه ، دیگر برای همه عادی شده بود. کم کم این طور به نظر می آمد که صبرش دارد به پایان می رسد.

آن روز بعدازظهر عصبانی تر از همیشه به خانه آمد. صورتش از خشم برافروخته بود و به زمین وزمان بد وبیراه می گفت. تا چشمش به کوشا افتاد با حرص گفت : « من غلط کنم اگه دیگه به این دختر کاری داشته باشم... اصلا غلط کردم گفتم عاشق شدم. بی چاره ام کرد. دیگه اعصاب برام نذاشته. هر روز یک بازی سر من در می آره. با همه صحبت می کنه و تو اشکالات درسی بهشون کمک می کنه، ولی تا به من می رسه چشمهای خانم ناگهان نابینا می شه و منو نمی بینه.»

اشکان که از خشم در حال انفجار بود ادامه داد:« امروز به خودم جرأت دادم تا بهش بگم که جزوه درسی ام ناقصه، اگه ممکنه جزوه اش رو دو روز به من قرض بده. می دونی خانم چی کار کرد؟ اول که خودش رو به نشنیدن زد، مجبور شدم باز حرفم رو تکرار کنم. بعد یکدفعه به سمت من برگشت و جلوی همه بچه ها با صدای بلند گفت:« می خواستید به جای خوشمزه بازی تو کلاس حواستون رو به درس استاد بدید تا مجبور به گرفتن جزوه نشید! بعد هم پشتش را به من کرد و رفت.»



کوشا لبانش را به هم فشرد تا خنده اش را از اشکان پنهان کند. گفت: « هیچ فکر می کردی کسی بتونه جواب حرفهای نیشدارت رو بدون ترس بده؟ راستی که فقط همین نسیم خانم از پس تو بر می آد.»

اشکان که حرفهای کوشا عصبانی ترش کرده بود کتاب جلوی دستش را به سمت او پرتاب کرد و با فریاد گفت:« این دفعه، هم به اون و به همه به شما نشون می دم چطور باید با دیگران رفتار کرد. تقصیر منه که آن قدر مراعاتش رو کردم... اگه از همون اول جوابش رو داده بودم امروز جرات نمی کرد با من این طور رفتار کنه.»

صدای اشکان و خط و نشانهایی که برای نسیم می کشید تا ساعتی بعد از اتاق شنیده می شد.

پاییزان آخرین نگاه را به خودش در آینه به خود انداخت. با سبکبالی به سمت در رفت و به قصد خارج شدن از خانه آن را گشود، ولی صدای خانم افشار که او را به نام می خواند متوقفش کرد. با چهره ای بشاش و خندان برگشت و گفت: « سلام مادر بزرگ. »

خانم افشار در حالی که پلکان را پایین می آمد گفت : « کجا می ری؟»

پاییزان با شادمانی گفت :« قراره همراه کوشا به دیدن مغازه های جواهر فروشی بریم.»

خانم افشار با لحن خشکی پرسید:« برای چه کاری؟»

romangram.com | @romangram_com