#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_221


خانم فرجاد که باز هم نگران به نظر می رسید گفت:»اشکان برخلاف ظاهرش،بسیار حساس و عاطفی است.میترسم این دختر با ندیده گرفتن احساسش و بی ارزش کردن آن،آزارش بده.«

کوشا با مهربانی گفت:»مادر جان،نگرانی شما قابل درکه، ولی اشکان هم پسربچه نیست که بخوایم از اون محافظت کنیم. این راهیه که باید خودش طی کنه.ما فقط میتونیم واقعیتهایی رو که او به دلیل علاقه زیاد قادر به دیدن و درکشون نیست بهش گوشزد کنیم،بقیه به عهده خودشه.«

پاییزان پرسید:»تو نظرت راجع به نسیم چیه؟«

کوشا لبخندی زد وگفت:»نمیتونم نظر درستی بدم.من فقط ظاهرش رو دیدم، باهاش که حرف نزدم.«

خانم فرجاد با کنجکاوی پرسید:»خوشگله؟«

کوشا با خنده گفت:»مادر جان، چه سوالهای خطرناکی می پرسی؟ میخوای پاییزان همین بشقاب روی میز رو تو فرق سرم بکوبه.«

پاییزان با خجالت و اعتراض گفت:»کوشا!«

خانم فرجاد دوباره پرسید:»حالا که فهمیدی از نظر جانی امنیت داری جواب بده.«

کوشا دست هایش را به نشانه تسلیم بالا برد و گفت:»باور کنید صورتش زیاد تو ذهنم نمونده،ولی فکر میکنم بانمک بود.«

سپس با حالتی درمانده رو به پاییزان گفت:»مجبور بودم، این یکبار عفو بفرمایید.«

و محو لبخند شیرین پاییزان در صندلی فرو رفت.

__________________


romangram.com | @romangram_com