#_ستاره_پنهان__پارت_231
-به خاطر اون روز؟
-...
خیلی ناراحت بود. صورتم رو توی دست هاش گرفت و بین ابروهام رو ب*و*سید. موقع بیرون رفتن گفت: فردا می بینمت.
سر تکون دادم و توی دلم گفتم «مطمئن نباش!».
بخش سوم
از پشت شیشه به دورترین نقطه های اطراف جاده خیره بودم. وقتی با چمدون و قالیچه ای که از شب آماده کرده بودم، از خونه بیرون زدم، هوا هنوز تاریک بود. حالا یک ساعتی می شد که خورشید طلوع کرده بود. آسمون آبی و صاف بود اما هوای طالقان این موقع سال اصلاً قابل پیشبینی نبود. بعید نبود چند دقیقه ی بعد رگبار شروع بشه. از همون وقتی که چمدونم رو می بستم دلم برای لباس هایی که جا نشده بود، تنگ شد. شماره ی همه ی دوست هام رو از دفتر تلفنم پاره کردم که اگه دنبال نشونه گشتند، بقیه تو دردسر نیفتند. کلید رو هم نیاوردم اما هر کاری کردم، نتونستم جغدم رو جا بذارم.
صدای زنی که کنارم نشسته بود گفت: دختر خانوم حالت خوبه؟
دستمال رو روی چشم ها و گونه های خیسم کشیدم و گفتم: بله.
-نکنه پیچ های جاده حالت رو بد کرده؟ به اتوب*و*س عادت نداری؟
-نه. عادت دارم. مشکلی نیست. یاد کسی افتادم.
سر تکون داد. نیم ساعت بود که نمی تونستم جلوی گریه هام رو بگیرم و مسافرهای اطرافم کنجکاو شده بودند. به خصوص که همه تو حال و هوای عید و شادی بودند. به ساعت نگاه کردم. هشت صبح بود. وقتی خودم رو با آژانس به ترمینال رسوندم، اصلاً امید نداشتم بلیط گیر بیارم. با کلی خواهش و تمنا جای یه مسافر تنها رو گرفتم که با اتوب*و*س ظهر بره. دوباره فین فین کردم و آینه رو از کیف دستیم بیرون آوردم. تمام طول شب مشغول جمع کردن وسایل لازمم بودم. چشم هام خیلی قرمز شده بود.
با این کار همه ی پل های پشت سرم رو خراب کرده بودم ولی دیگه چیزی تو زندگی من درست بشو نبود. روز به روز هم بدتر می شد. من آدمی نبودم که اینطوری ازدواج کنم. جلوی خانواده ی خودم و میعاد خیلی کوچیک شده بودم. این که ازدواج نبود! حتی آمادگی هم نداشتم و میعاد خیلی تو نقش شوهر فرو رفته بود. احتیاج به زمان داشتم و نمی تونستم این همه سرعت و عجله رو تحمل کنم.
یک ساعت بعد با کلی بار و جعبه ی شیرینی به دست ، جلوی در خونه ی عمه عطیه ایستاده بودم. فعلاً هیچ جایی نداشتم که برم. مانتو و شال زیتونی رنگ رو انتخاب کرده بودم که با حال و هوای عید هماهنگ باشه. وقتی در رو باز کرد و من رو دید با خوشحالی گفت: بیا تو دختر. خوش آمدی.
از صداش که سعی می کرد کاملاً بدون لهجه باشه خنده م گرفت و گفتم: من لهجه ی آقاجون رو می فهمیدم عمه جان. راحت باشید.
لبخند زد و گفت: می دونم. من اینطور راحتم. بقیه کجان؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: من تنهام.
romangram.com | @romangram_com