#_ستاره_پنهان__پارت_230
پوزخند زدم و به سمت اتاقم رفتم. مشغول در آوردن مانتوم بودم که میعاد وارد اتاق شد و در رو بست.
-دارم میرم.
مانتو و شال رو آویزون کردم و گفتم: شام نمی مونی؟
-نه.
-خدافظ.
با خنده گفت: همین؟!
سوالی نگاهش کردم. چشم هاش همون حالت توی ماشین رو داشت. استرس به سراغم اومد. اصلاً حوصله ی این مصیبت های شوهرداری رو نداشتم. حس می کردم هنوز آمادگی ندارم. تازه انقدر ناگهانی. همین چند روز پیش بود که به هم می گفتیم «شما»! دورتر رفتم و گفتم: بذار واسه بعد از عقد.
جلوتر اومد و گفت: تو که به این جمله های عربی اعتقادی نداری!
چطور با همچین روحیه ای می خواستم فرزین رو تور کنم؟ حق با مهدیس بود، من تو این مسائل خیلی احمق بودم. با تعجب من رو بررسی می کرد و من دوباره مثل همون روز توی خونه شون شده بودم. قلبم توی دهنم اومده بود. باز هم جلوتر اومد که به دیوار چسبیدم. سرش رو شبیه کبوترها کج کرده بود و مهربون نگاه می کرد. دست چپش رو روی کمرم کشید. نمی دونستم چکار کنم. فقط می دونستم شبیه اوسگل ها به نظر می رسم و این بیشتر از همه اذیتم می کرد. دستش رو زیر چونه م گذاشت و گفت: چرا می ترسی؟!
صداش خیلی ملایم بود ولی حال من اصلاً خوب نبود. به هم خیره شدیم و با لبخند شیطونی گفت: بذار ببینیم عشقه یا نه!
هم می خواستمش هم می ترسیدم. انگشت هاش روی پوست گردنم حرکت کرد و سرش رو پایین آورد. چشم هام رو بستم. لب هاش گوشه ی لبم نشست. هیچ مقاومتی نکردم. واقعاً دوست داشتمش و نمی تونستم جلوی حسم رو بگیرم. وقتی دست هام رو روی شونه هاش حس کرد، جرأتش بیشتر شد. نباید اجازه می دادم. به همین راحتی داشت من رو می ب*و*سید و من هر لحظه بیشتر بهش می چسبیدم. دستش زیر تیشرتم رفته بود. اگر بیشتر توی این اتاق می موند من رو از همه ی نقشه هایی که کشیده بودم، منصرف می کرد. من تصمیمم رو گرفته بودم. یه قطره از چشمم چکید. دستی که روی سینه ش گذاشته بودم رو به عقب هول دادم. کمی فاصله گرفت و با دیدن قیافه ی گرفته ی من گفت: چی شد؟
سرم رو چرخوندم و حرفی نزدم. جلوی گونه م گفت: سحر!
-بذار... واسه بعد.
کمی عقب تر رفت. سرم رو پایین انداخته بودم که نگاهم به چشم هاش نیفته. کامل جدا شد و روی صورتش دست کشید. کنار پنجره ایستاد. پیشونیش رو روی شیشه گذاشت و پلک هاش رو بست. روی تخت نشستم. دست هام رو دور زانوهام انداختم و سعی کردم به حس چند لحظه پیشم فکر نکنم. بدبختی این بود که اگر باز هم می خواست، من نمی تونستم مخالفت کنم و دوباره مثل احمق ها رفتار می کردم. دو دقیقه بعد جلوی تخت زانو زد و م*س*تقیم نگاهم کرد.
-از من می ترسی؟
-...
romangram.com | @romangram_com