#سکانس_عاشقانه_پارت_214
انگار یکی داشت توي گوشم قرآن می خوند!
چند پلک مداوم زدم تا دیدم بهتر شد .
با دیدن امیر علی که داشت نماز می خوند چشمام از تعجب اندازه یه قابلمه گشاد شد!...
مگه ساعت چنده که داره نماز می خونه؟هوا که هنوز تاریکه...!
توي جام نشستم و نگاهی به ساعته روي عسلی کنار تخت انداختم.
ساعت پنج و نیم صبح بود!...
چه اراده ي قوي داره که این موقع از خوابش می گذره و پا میشه نماز می خونه...
سلامشو داد و بعد از بوسیدن مهرش از جاش بلند شد که تازه متوجه بیدارن بودن من شدش.
لبخند زد و گفت:
_قیافشو نگاه!...
و بعد ریز ریز خندید.
اخم کردم و گفتم:
_زهرمار...اصلا قیافه خودتو توي آینه دیدي که منو مسخره می کنی!
حق به جانب گفت:
romangram.com | @romangram_com