#سکانس_عاشقانه_پارت_212


وقتی دید توجهی بهش نمی کنم نفسشو با حرص بیرون داد و گفت:

_باشه این قدر لجبازي کن تا آخر سر یه روز همه گلوکزامو سرت در بیارم...الان می خواستم ریز ریز وارد بدنت کنم که یهو نترکی ولی به تو خوبی نیومده!

_دستت به من بخوره اون صداي نکرتو که اون روز داشتی برام آبغور می گرفتیو پخش می کنم تا قشنگ دیگه برات آبرویی نمونه!...

پشتشو بهم کرد و گفت:

_باشه منم میرم با یکی از این در و دافا که برام بال بال می زنن ...

از حرفش حرصی و عصبانی شدم ولی هیچی نگفتم .

حدود یه ربعی بین مون سکوت بود!

هر چه قدر از این ور به اون ور میشدم تا خوابم ببره اما فایده اي نداشت .

آخر سر دوباره رو به دیوار چرخیدم و چشمامو بستم و سعی کردم بخوابم .

ناگهان دستاي امیرعلی دور کمرم حلقه شد .

سرشو نزدیک گوشم آورد و پچ زد:

_این قدر عین کرم خاکی می لولی که نمیزاري آدم بگیره بکپه!...

حلقه دستشو دور کمرم سفت تر کرد و سرشو توي گودي گردنم فرو برد.

با لحن دلخوري گفتم:

romangram.com | @romangram_com