#سفید_برفی_پارت_253
- دوستش داری یا نه؟
بازم بهش خیره شدم. دستم رو گرفت توس دستش و با لحن مهربونی گفت:
- دوستش داری مگه نه؟ گلیا بگو آره.
بغض گلوم رو فشار می داد. چشمام رو بستم و سرم رو تکون دادم و گفتم:
- آره، آره تارا! عاشقشم.
لبخند کوچکی کنار لبش نشست. با خنده گفت:
- گلیا باورم نمی شه. چیزی که می خواستم اتفاق افتاد. باورم نمی شد آرزوم برآورده شد!
با تعجب بهش خیره شده بودم. چی می گفت؟
داد کشیدم:
- آرزوت بود من بدبخت بشم؟ آرزوت بود زندگیم داغون بشه؟
- چی می گی گلیا؟ من عاشق تو هستم. درست عین خواهرمی. خوشحالم که...
دوباره داد زدم:
- مگه داداش جنابعالی عاشق منه که من خوشبخت بشم یا نه؟ الان به جای خوشبختی بدبختیم تضمین شده!
بغلم کرد و آروم گفت:
- گلیا از همون اول که دیدمت فهمیدم می تونی با معصومیتت توهان رو از اون زندگی نکبت بارش نجات بدی. گلیا می دونستم اگه تلاش کنی توهان رو عاشق خودت می کنی. ولی الان برعکس شده، تو عاشقش شدی. گلیا من می خواستم داداشم رو نجات بدم.
- با نابود کردن زندگی من؟
- گلیا مگه چی شده؟ اون شوهرته. آره نباید بهت دست می زد، توهان قول داده بود! ولی گلیا بهش حق نمی دی؟
بهش حق می دادم؟ نه نمی دادم، ولی من خودم خواستم! من توهان رو می خواستم.
تارا همین طور بهم خیره شده بود. بغضم رو قورت دادم و گفتم:
- تارا چه کار کنم؟ توهان که منو دوست نداره. بعد یک سال من که برم چی می شه؟ تارا من دلم به چی خوش باشه دیگه؟ قبلا حداقل این رو می دونستم که خشایار همیشه کنارمه، ولی الان... تارا چه کار کنم؟
اومد نزدیکم و محکم بغلم کرد. صدای هق هقش رو می شنیدم. از صدای گریش بغضم سر باز کرد.
لبخند مصنوعی زدم و با صدایی که سعی می کردم خوشحال باشه گفتم:
- ای ناقلا! روز اول که گفتی شهریار آدم بدی نیست، ولی من ازش خوشم نمیاد! حالا چی شد یه دفعه شد عزیزت؟
romangram.com | @romangram_com