#سفید_برفی_پارت_252
- گلیا؟ گلیا خوبی؟ حالت خوبه؟
- تارا... بیا... تارا بیا تو رو خدا بیا... تارا!
- گلیا چت شده؟ گلیا جان عزیزم خوبی؟ چی شده؟
- تارا، جان شهریار که می دونم چه قدر دوستش داری، بیا. تارا بیا!
- اومدم عزیزم، الان میام!
با شنیدن صدای در تقریبا پرواز کردم سمت آیفون. در رو باز کردم و منتظر تارا شدم. سریع اومد تو. با دیدنش نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. محکم بغلش کردم و زار زار گریه کردم. دستاش رو دور کمرم گذاشته بود و سعی می کردم آرومم کنه.
- گلیا؟ چت شده؟ ببینمت، چی شده؟ گلیا تو رو خدا حرف بزن، دارم سکته می زنم!
با هق هق گفتم:
- تارا... تارا توهان... من و توهان... تارا دارم می میرم.
- تو و توهان چی؟ ببینمت! حرف بزن با من، حرف بزن گلیا.
اشکام رو با انگشتاش پاک کرد و با صدای آروم گفت:
- بشین گلیا، بشین کنارم.
کنارش نشستم و سرم رو روی شونش گذاشتم. دستش رو برد توی موهای فرم و با صدای آرومی گفت:
- حالا بگو ببینم چی شده.
- تارا؟
- جانم گلیا جان؟
- من و توهان دیشب...
- دیشب چی؟
سرم رو بلند کردم و فقط بهش نگاه کردم. یه دفعه چشماش گرد شد و دستش رو گذاشت روی دهنش. بعد از چند دقیقه گفت:
- گلیا داری راست می گی؟
سرم رو آروم تکون دادم. برای چند لحظه به گوشه ی مبل خیره شد، بعد با صدایی که بیشتر شبیه زمزمه بود گفت:
- دوستش داری؟
جوابی ندادم. نباید دستم رو برای هیچکس باز می کردم. این دفعه بهم خیره شد و با صدای بلندی گفت:
romangram.com | @romangram_com