#سفید_برفی_پارت_248


تن من در میان بستر نرم

بر روی سینه اش مستانه لرزید

گنه کردم گناهی پر ز لذت

کنار پیکری لرزون و مدهوش

خداوندا چه می دانم چه کردم

در آن خلوتگه تاریک و خاموش





کنار وان نشست و به چشمام خیره شد. داشتم از خجالت آب می شدم، چه طوری تونستم دیشب...

سرش رو آورد جلو و آروم لبام رو بوسید. خدا رو شکر دورم کف بود و بدنم دیده نمی شد وگرنه اون طوری دیگه غش می کردم!

آروم زیر گوشم زمزمه کرد:

- دیشب اذیت شدی؟

سرم رو به نشونه ی نه تکون دادم.

لاله ی گوشم رو بوسید و گفت:

- می رم برات صبحانه آماده کنم.

با صدای گرفته ای گفتم:

- لازم نیست خودم...

لبام رو گاز گرفت و گفت:

- نشنیدم چی گفتی، پس بهتره تکرارش نکنی!

بعد آروم از جاش بلند شد و از حمام بیرون رفت. لبخند کوچیکی روی لبم جا خوش کرده بود، چه قدر مهربون شده بود. ولی، ولی اگر بعد از یک سال از توهان جدا بشم چی؟ چه بلایی سرم میاد؟ با این فکرا لبخند روی لبم خشکید.

خدایا ممنون که کمکم کردی پاکیم رو بهش ثابت کنم، ممنون!

بعد از یک ربع به زور از توی وان دراومدم و حوله رو دور خودم پیچیدم. تازه یادم اومد با خودم لباس نیاوردم. ای وای حالا چه کار کنم؟ به حوله نگاه کردم، قدش تا روی رونم بیشتر نبود. اگه یه ذره خم می شدم، تمام زندگانیم دیده می شد.

آروم در حمام رو باز کردم و با صدای خش داری داد زدم:

romangram.com | @romangram_com