#سفید_برفی_پارت_238
با صدایی که خنده توش موج می زد گفت:
- ببین من لولو خورخوره نیستم. کاری هم باهات ندارم، فقط قراره حرف بزنیم.
حرف بزنیم رو با یه لحن خاصی گفت. صداش بدنم رو مورمور می کرد.
تمام جراتم رو جمع کردم و گفتم:
- همسر محترمتون هم اومده بودن تا باهام حرف بزنن، ولی هرچی از دهنشون دراومد بار من کردن.
- خب، پس خوشحال باش!
- خوشحال باشم که بهم توهین کرده؟
- خوشحال باش چون آهو بدجور بهت حسادت می کنه. هر وقت کسی رو از خودش سرتر حس می کنه سعی می کنه غرورش رو خدشه دار کنه.
- خب؟ شما هم اومدین همین کار رو بکنید؟
از جاش بلند شد و با قدم های کوتاه اومد سمتم.
دقیقا جلوم ایستاد و گفت:
- نه. اومدم بگم آهو حق داره، تو خیلی ازش سرتری!
قلبم داشت از دهنم در می اومد، ولی تکون نخوردم. نمی خواستم بفهمه ترسیدم.
توهان بیا! تو رو جدت بیا!
سرش رو خم کرد و نزدیک صورتم اومد. نه دیگه داشت خیلی پر رو می شد.
یه قدم عقب رفتم و گفتم:
- حد خودتون رو فراموش نکنید.
یکی از دستاش رو توی جیبش کرد و گفت:
- اگه فراموش کنم چی؟
جوابی نداشتم که بهش بدم. حداقل دو برابر من هیکل داشت.
دستش رو گذاشت روی چونم و گفت:
- می دونستی خیلی زیبایی؟
صورتم رو کنار کشیدم و داد زدم:
romangram.com | @romangram_com