#سفید_برفی_پارت_236
- نه نه، توهان اشتباه فکر نکن. آروم باش تا برات تعریف کنم.
- بجنب بگو.
- طاها نرگس رو دوست داره.
نفسش رو با صدا بیرون داد و گفت:
- از اون موقع برای این گریه می کردی؟
- از نظر تو چیز عادیه؟
- از نظر من اصلا مهم نیست.
- یعنی چی؟ چی می گی توهان؟
- گلیا نرگس خانوم یه زن جوون و خوش قیافست. طاها از بچگی عاشقش بوده! تو نمی تونی مجبورش کنی دست از عشقش که حالا بعد از سال ها می تونه به دستش بیاره بکشه.
- تو... تو از کجا می دونی؟ از کجا می دونی طاها از بچگی...
- خشایار برام تعریف کرد.
- توهان چرا چرت می گی؟ تو می گی خشایار برات تعریف کرده؟
- آره. گلیا من و خشایار دوستای صمیمی بودیم! یه روز دیدم داره به یه عکس نگاه می کنه. فکر کردم عکس همسرشه. خواستم سر به سرش بذارم. گفتم اوو نگاهش کن، به چی این طوری زل زدی آقا خشایار؟ گفت به داداشم. به داداشی که در حقش نامردی کردم. تعجب کردم! خشایار که ته همه ی مردا بود می گفت در حق بهترین دوستش که طاها باشه نامردی کرده. خیلی تعجب داشت. گفت می خواد باهام درد و دل کنه. قبول کردم تا باهاش حرف بزنم. وقتی شروع کرد تعجبم بیشتر شد و هرچی ادامه می داد بیشتر و بیشتر تعجب می کردم. می گفت از بچگی می دونست طاها نرگس رو دوست داره. نگاه های عاشقانش رو روی نرگس می دیده. می گفت همیشه و همیشه می دونست طاها دیوانه وار عاشق نرگس بوده، از همون روز اول می دونست. ولی یه اتفاق بد افتاد. دل خودشم پیش اون دختر گیر کرد. نمی تونست کسی رو که دوست داره به راحتی به طاها ببخشه. اون روز فقط خشایار حرف زد و من گوش کردم. برای اولین بار دیدم که گریه کرد. می گفت اگه یه روز طاها از گناهش نگذره چه کار کنه! گلیا طاها خیلی عذاب کشیده. یه ذره بهش فکر کن. عشق تمام زندگیت با بهترین دوستت ازدواج کنه، وحشتناکه گلیا!
با چشمای گرد به توهان نگاه می کردم. چونم می لرزید. طاها؟ داداشی؟ خشایار چه طور تونستی؟ خشایار تو که همیشه عاشق طاها بودی. طاها ببخش!
تو دلم غوغایی بود. من نمی فهمیدم باید طرف کی باشم؟ طرف داداشم یا طرف طاها؟!
داشتم به مرز جنون می رسیدم. طاها یا خشایار؟ نباید بر اساس احساس عمل می کردم. آره درسته نرگس زن خشایار بوده، ولی طاها که بعد از ازدواج اون ها عاشقش نشده!
تو دلم حق رو به طاها دادم ولی...
ای خدا هر وقت طاها و نرگس رو جلوی چشمام می آوردم تصویر خشایار آزارم می داد و احساس می کردم دارم بهش خیانت می کنم. ای بمیری گلیا که از دست تمام این احساس های مختلف راحت بشی!
با کلید توی دستم بازی می کردم و می رفتم سمت خونه. چهار هفته از مرگ خشایار گذشته بود، ولی هنوز هم قلبم از نبودش درد می کرد. نمی تونستم قبول کنم که دیگه نیست. تنها کسی که داشتم دیگه نیست!
نفس عمیقی کشیدم و آروم زمزمه کردم:
- خشایار کاش پیشم بودی، بهت خیلی احتیاج دارم.
رسیدم دم خونه، داشتم از خستگی تلف می شدم. در خونه رو باز کردم و تا خواستم برم تو صدای آشنایی باعث شد برگردم:
- سلام خانوم.
romangram.com | @romangram_com