#سفید_برفی_پارت_235


در ماشینش رو باز کرد و تقریبا هلم داد تو. داد کشیدم:

- چته روانی؟

سوار ماشین شد و گفت:

- تو خیابون چه کار می کردی؟ ها؟ مگه من خر نگفتم میام دنبالت؟

- نمی تونستم اونجا بمونم.

- به جهنم! باید حتما سوار ماشین این یابو می شدی؟

تازه به این نتیجه رسیده بودم که وقتی توهان عصبانی می شه از این چاله میدونی ها هم بی ادب تر می شه.

داد کشیدم:

- بسه دیگه، هی هیچی نمی گم! مگه از قصد سوار شدم؟ تاکسی بود سوار شدم. چه کار می کردم؟

دهنش بسته شد. والا! مگه تقصیر من بود؟ دوباره یاد طاها افتادم. عوضی! همیشه جای داداشم بود، نگو آقا...

بلند بلند گریه می کردم. خدایا این چه بختیِ که من دارم؟ خدایا طاها... طاها داداشم بود! طاها از خشایار بهم نزدیک تر بود. خدایا!

توهان ماشین رو نگه داشت، دستم رو گرفت و گفت:

- گلیا چت شده؟ از اون وقتی که سوار ماشین شدی یه دم داری گریه می کنی! چیزی شده؟ اتفاقی برای کسی افتاده؟ نرگس خانوم خوبه؟

نرگس؟ بیچاره نرگس! خدایا نکنه. اونا چند روزه باهم تنهان. نکنه... سرم رو تند تکون دادم. نه، نه! به پاکی طاها قسم می خوردم. من طاها رو می شناختم.

فریاد توهان باعث شد چهارستون بدنم بلرزه:

- می گم چه مرگته؟

به یه تکیه گاه احتیاج داشتم. حتی اگه توهان نمی خواست، من بهش احتیاج داشتم. دستام رو دور گردنش حلقه کردم و سرم رو روی سینه ی پهنش گذاشتم. می تونستم بفهمم داره از تعجب شاخ در میاره. بوی عطرش رو می بلعیدم. خدایا کمکم کن!

دستاش رو دور کمرم حلقه کرد و گفت:

- گلیا چی شده؟ بگو به من، بگو!

- توهان... طاها...

هق هق گریم نمی ذاشت بیشتر از این حرف بزنم. توهان بازوهام رو گرفت و با صدای بلندی گفت:

- چی؟ طاها چی؟ لامذهب حرف بزن! اون عوضی باهات چه کار کرده؟

وای نه! الان فکرش می رفت سمت...

romangram.com | @romangram_com