#سفید_برفی_پارت_207
چند لحظه ساکت شد و یه دفعه گفت:
- یه چیزی بپرسم؟
- البته.
- توهان رو دوست داری یا نه؟
- برای چی همچین سوالی می پرسین؟
- چون برام جالبه. می دونی از همون دوران بچگی دخترا برای توهان له له می زدن، اون همه چیز داشت؛ پول، قیافه، هیکل و خیلی چیزای دیگه. برام جالبه که دختری مثل تو نظرش رو جلب کرده.
- مگه من چه طوری ام؟
- ببین نمی خوام بهت توهین کنم یا شخصیتت رو زیر سوال ببرم، یا حتی صورتت رو، ولی می دونی همیشه توهان دخترایی رو دوست داشت که جذاب و خیلی خاص باشن، مثل آهو! تو خیلی خوشگلی ولی...
- خودم می دونم. در حد آهو نیستم.
- ولی تو از آهو بهتری.
با تعجب به شهریار نگاه کردم. با مهربونی بهم خیره شده بود. چرا می گفت من بهترم؟ به نظرم دلیلی هم نداشت که دروغ بگه، پس حتما از ته دل گفته بود دیگه.
- چرا من بهترم؟
- همه چیز زیبایی نیست. خیلی ها خودشون رو پشت زیبایی قایم می کنن. تو هم خوشگلی، شاید در حد آهو نه، ولی باز هم خیلی خوش قیافه ای. در ضمن تو چیزایی داری که آهو یک صدمش رو هم نداشته، مثل نجابت، خانومی، صداقت و...
- ممنون، این قدر هم که می گین خوب نیستم.
- من یه نفرم، خب؟ اگه نمی خوای شهریار صدام کنی، باشه بگو شهریار خان، ولی لطفا جمع نبند.
- باشه.
قهوه ها رو برداشتم و روی میز گذاشتم.
آروم یه ذره قهوه ام رو مزه مزه کردم و به شهریار خیره شدم.
- شهریار خان شما چیزی در رابطه با سیامک می دونید؟
- می خوای معشوقه ی کسی که عاشقش بودم رو نشناسم؟
من قبل از توهان در رابطه با سیامک فهمیدم. یک جورایی اومدن توهان چند روز زودتر تقصیر من بود. نقشه کشیده بودم تا چهره ی واقعی آهو رو بهش نشون بدم.
- واقعا؟
- پس فکر کردی برای چی همون چند کلمه رو باهام حرف می زنه؟ برای این که فکر می کنه بهش لطف کردم.
romangram.com | @romangram_com