#سفید_برفی_پارت_206
- من برم براتون یه قهوه بیارم، الان میام.
- نه لازم نیست.
- الان میام.
دوباره سریع رفت تو آشپزخونه. به خونه نگاه کردم. اگه این آشغالا رو جمع می کردن، خونه ی قشنگی می شد.
صدای شکستن یه چیزی باعث شد دوباره از جام بپرم و سریع برم تو آشپرخونه. به شهریار که سعی می کرد خورده شیشه ها رو جمع کنه نگاه کردم.
با صدای بلندی گفتم:
- من اومدم خواستگاری شما؟
داد کشید:
- چی؟
- خب آخه چرا این قدر استرس دارین؟ جدی انگار اومدم خواستگاریتون؛ به خدا من لولو نیستما، همون گلیایی هستم که تو کافه با هم حرف می زدیم!
- ببخشید تو رو خدا، نمی دونم چرا این طوری شدم. یعنی تعجب کردم که این موقع روز اومدین این جا؛ اون هم با اخلاق توهان.
- اومدم حرف بزنیم، اگه اشکالی نداره.
- بذارین یه قهوه دیگه...
- نه نه لازم نکرده. اگه اجازه بدین خودم درست می کنمو به دونه هم به شما می دم.
- خیلی ممنون.
پودر قهوه رو از رو کابینت برداشتم و شروع کردم به درست کردن دوتا فنجون قهوه.
شهریار با لحن عجیبی گفت:
- حتما می خواین در رابطه با آهو سوال بپرسین دیگه؟!
- یه جورایی آره.
- خب من در خدمتم.
- اون اول که با آهو دوست شده بودین، اون پاک بود؟ نجیب بود؟
- فکر نمی کنم. نمی خوام تهمت بزنم ولی یک جورایی می گم نه.
- خوب یادمه یه دفعه رفتم دم دانشگاه تا ببرمش بیرون و باهم بگردیم، که داشت با سه تا پسر حرف می زد. من مثل توهان متعصب نیستم و برام مهم نبود که دوستایی داشته که پسر بودن، و فکر می کردم در حد دوست معمولی هستن، ولی اون ها هم دوست پسرای آهو بودن و همگی عاشق و شیفته ی اون. همه فکر می کردن آهو بالاخره مال خودشون می شه! می دونی من این وسط اشتباهی رو کردم که از بقیه بدتر بود. اگه اون شب به خواسته اش تن نمی دادم، شاید الان توهان این قدر از من نفرت نداشت.
romangram.com | @romangram_com