#سفید_برفی_پارت_198


- نمی دونم والا، ولی این قضیه ی سیامک رو آره، گفته.

- عجیبه، خیلی عجیبه. توهان حتما سرش به جایی خورده، وگرنه قبلا امکان نداشت یه کلمه از زیر زبونش در بیاد!

- تارا تو همون روز فهمیدی اون مرد سیامکه؟

- نه، اون روز این قدر حال توهان خراب شده بود که من درست مرد رو ندیدم.

- پس چه طوری می دونی اون سیامک بوده؟

- خود سیامک خان برام تعریف کردن.

- یع... یعنی چی؟ مگه... آخه مگه... می شه؟

- باید از اول بهت بگم گلیا. طولانیه، الان نمی شه. بعدا از اول برات تعریف می کنم.

- هر جور راحتی!

خدایا رازای این خانواده تموم شدنی نیست انگار! به آذر جون نگاه کردم، داشت با خاله آنجلا حرف می زد. معلوم بود دارن بحث می کنن. مسلما هم که سر آهو بود دیگه!

به ساعت نگاه کردم، نزدیک دوازده بود. فکر کنم بالاخره این مهمونی نحس قرار بود تموم بشه. منِ احمق مثلا می خواستم خوش بگذرونم، اینم از خوشگذرونی من! ای خدا من چرا این قدر بدبختم؟

رفتم سمت آشپزخونه تا برای آذر جون و خاله قهوه بیارم. هنوز پام به آشپزخونه نرسیده بود که یه صدای مردونه ی خش دار باعث شد برگردم:

- خانوم؟

سیامک بود. به اطرافم نگاه کردم، با من بود؟

- خانوم؟ با شمام!

- بله؟ بفرمایید؟

- شما همسر توهان هستید؟

- خب بله، چه طور مگه؟

- هیچی، فقط خواستم تبریک بگم.

نگاه خیره ی توهان رو روی خودم حس کردم. می تونستم چشمای عصبیش رو تصور کنم.

- اِ... چیز... خیلی ممنون!

پوزخند کوچکی کنار لبش بود. انگار اون هم نگاه توهان رو حس می کرد.

دستش رو طرفم دراز کرد. با ترس به دستش خیره شده بودم. می دونستم اگه بهش دست بدم گور خودم رو کندم. هنوز موضوع شهریار یادم نرفته بود! مسلما این خیلی بدتر از شهریار بود. دستش همین طور جلوم بود. به چشماش نگاه کردم. چشماش شیطون شده بود. معلوم بود از اذیت کردن توهان خیلی لذت می بره، ولی نه! اگه من از توهان خوشم نمی اومد، اگه باهم دعوا داشتم، اگه در حد یه همخونه ی ساده هم نبودیم، اگه توهان از من متنفر بود، بازم توهان شوهر من بود! من شوهر داشتم، متاهل بودم! با این که خیلی دوست داشتم توهان رو اذیت کنم، ولی حق نداشتم دست بذارم روی نقطه ضعفش. قبلا این اشتباه رو کرده بودم، پس دوباره نه! با یه جمله، لبخند مسخره ی سیامک رو از بین بردم:

romangram.com | @romangram_com