#سفید_برفی_پارت_197
روی تختم نشسته بودم. می ترسیدم برم بیرون. اگه بین توهان و سیامک دعوا می شد چه کار می کردم؟ ای بمیری توهان که همه ی بدبختی های من به خاطره توئه! حالا توهان کم بود، این زنیکه هم جفت پا اومده بود وسط بدبختی من! خدایا نکنه توهان هنوز آهو رو دوست داره؟
«معلومه که دوست داره، چی فکر کردی گلیا؟ مثلا فکر کردی دیوونت شده؟ فکر کردی دوبار به خاطرت با چند تا یالقوز دعوا کرده عاشق شده؟»
«مگه من چمه؟ چیم از این زنیکه کم تره؟»
«گلیا به خودت نگاه کن. آره تو زشت نیستی، ولی آهو خوشگله. گلیا خانوم بین زشت نبودن و خوشگل بودن خیلی فاصله است.»
«مگه همه چی ظاهره؟»
«مردا عقلشون به چشمشونه خانوم. توهان می گه از آهو بدش میاد، ولی اگه تو یه ذره عقل داشته باشی می فهمی دروغ می گه! توی ماشین رو یادت رفته گلیا؟ اون موقع که حال توهان بد شده بود، اون آهو رو صدا زد نه تو رو. همین چند ساعت پیش، اون داشت با آهو می رقصید!»
از جام بلند شدم. نمی خواستم به این اراجیف فکر کنم. لباس هام رو عوض کردم و رفتم توی سالن. عجیب این بود که سیامک هنوز نیامده بود تو. سنگینی نگاه توهان رو روی خودم حس می کردم. حتی نگاهشم کاری می کرد که تمام بدنم داغ بشه! زیر چشمی بهش نگاه کردم، داشت با یه لبخند غمگین نگاهم می کرد. دوباره به دور و برم نگاه کردم. صدای در خونه باعث شد دلم بریزه پایین. داشتم سکته می کردم! سریع تر از همه رفتم دم در و از چشمی نگاه کردم. نمی تونستم درست ببینم، ولی تشخیص دادم که سیامک باشه. به توهان نگاه کردم. با جدیت به در خیره شده بودم. آب دهنم رو قورت دادم و در رو باز کردم. تمام مهمونا برای یه لحظه ساکت شدند. به مردی که رو به روم ایستاده بود نگاه کردم؛ چشمای مشکی گیراش هر آدمی رو به سمت خودش جذب می کرد. موهای بلند بهم ریخته ی مشکیش روی صورتش ریخته بود. به کت و شلوارش نگاه کردم، خط اتوی شلوارش هندونه رو قاچ می کرد!
دوباره به صورتش نگاه کردم. یه اخم خاص روی صورتش بود که باعث می شد جذاب تر جلوه کنه. خوش قیافه نبود ولی یه جذابیتی داشت که نمی تونستم انکارش کنم. یه سکوت جالبی درست شده بود. انگار همه فهمیده بودن این مرد کیه. بالاخره توهان این سکوت رو شکست.
- خوش اومدی.
دوباره استرس اومد سراغم. نگاهم بین توهان و سیامک می چرخید. سیامک آروم سرش رو تکون داد. دوباره صدای حرف زدن شروع شد. بعضی ها به سیامک سلام می کردن و بعضی ها فقط سرشون رو تکون می دادن. به تارا که یه گوشه ایستاده بود نگاه کردم، داشت گریه می کرد. ولی آخه چرا؟ تارا که تا همین چند لحظه پیش داشت می خندید. چرا یه دفعه
این طوری شد؟ خدایا اینجا چه خبره؟
سیامک آروم اومد توی خونه و به همون آرومی رفت سمت آهو. کنارش نشست و دستش رو گرفت. تکون خوردن لبای آهو رو حس می کردم. هر لحظه که آهو حرف می زد اخمای سیامک بیشتر توی هم می رفت. یه دفعه سرش رو آورد بالا و به من نگاه کرد. نگاهش خشن بود، پر از کینه و نفرت! درست مثل کینه ای که توی چشمای توهان بود. توهان اومد کنارم و دستش رو گذاشت دور کمرم. تعجب کردم؛ کارش خیلی عجیب بود! به صورتش نگاه کردم،با عصبانیت به سیامک خیره شده بود. کمرم رو محکم فشار می داد. حس می کردم استخونای کمرم داره خورد می شه. لبم رو از درد گاز گرفتم. همین طور فشار دستش بیشتر می شد. دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و آروم ناله کردم:
- آیــی توهان.
انگار به خودش اومد. بهم نگاه کرد و کمرم رو ول کرد. یک جورایی انگار گیج بود. رفتم سمت تارا و کنارش نشستم. اشکای روی صورتش رو با پشت دست پاک کرد و لبخند مصنوعی زد. آروم صداش کردم:
- تارا؟
با صدای لرزونی گفت:
- جانم گلیا جان؟
- تارا اینجا چه خبره؟ می تونم ناراحتی توهان یا شهریار رو درک کنم، ولی ناراحتی تو رو اصلا نمی تونم بفهمم. نگو که این اشکا به خاطر داداشته!
- نه گلیا، من این قدرم که فکر می کنی خوب نیستم. برای خودم گریه می کنم.
- خودت ربطی به سیامک داری؟
- می دونی گلیا، توهان فکر می کنه من نمی دونم اون مردی که اون روز توی اون باغ آهو رو می بوسید سیامک بوده، ولی اشتباه می کنه! می دونم، خیلی هم خوب می دونم!
دهنم از تعجب باز مونده بود. پس تارا می دونست! ولی از کجا؟
- گلیا توهان همه چیز رو گفته، آره؟
romangram.com | @romangram_com