#سفید_برفی_پارت_190


- ها؟ چیه؟ چرا این طوری نگاه می کنی؟

- می گم تارا، بدجوری توی نخ بعضی ها هستیا!

- گمشو خل و چل!

- تارا چه خبره؟

- می خوای چه خبر باشه؟

- می خوام خبرهای خوب خوب باشه.

- فعلا که خبرای خیلی بد هست.

- چرا؟

- درباره ی بیماری قلبی توهان چیزی می دونی؟

- آره، خودش گفته.

- اون چیزی که می خوره برای قلبش ضرر داره.

- همش تقصیر این زنیکه ی عوضیه! اگه نیامده بود، توهان امکان نداشت بخوره. از دست این کارهای مامان! آخه بگو برای چی این بی شعور رو دعوت کردی؟

- تو نگران توهانی یا شهریار؟

- گلیا می شه بی خیال بشی؟ نمی بینی اعصابش داغون شده؟ گلیا برو لیوان رو از دستش بگیر. خدایی نکرده بلایی سرش میاد ها!

- تارا چه حرف هایی می زنی ها! مگه داداش لجبازه شما به حرف من گوش می ده؟

- گلیا برو مرگ من! این حالش بد می شه!

سرم رو با حرص تکون دادم و رفتم سمت توهان.

آروم صداش کردم:

- توهان؟

سرش رو آورد بالا. چشماش داشت قرمز می شد.

- می شه بس کنی؟

- چی رو؟

- خوردن این زهر ماری رو!

romangram.com | @romangram_com