#سفید_برفی_پارت_189
بعد بلند شد و کنار من ایستاد و دستش رو گذاشت دور کمرم. حرصم گرفت! دوست نداشتم از من برای عصبی کردن آهو استفاده کنه. با عصبانیت گفتم:
- می شه دستت رو برداری؟
- نچ.
- دوستت چی قراره بیاره؟
- نوشیدنی خلاف!
دهنم باز موند. با تعجب بهش نگاه کردم و با تته پته گفتم:
- تو... تو می... می خوری؟
- بله می خورم.
- آخه...
- نترس من حد خودم رو می دونم. اون قدر نمی خورم که هیچی حالیم نشه.
- من از این جور چیزا بدم میاد.
- چه کار کنم خب؟
با عصبانیت دستش رو پس زدم و رفتم توی آشپزخونه. اَه، اون نوشیدنی های لعنتی رو می خورد کم بود که اینم اضافه شد.
یه سری به غذاها زدم، کاملا پخته بودن. خوب بود. حداقل به خودم افتخار می کردم که مهمونی رو خوب جمع و جور کردم! صدای آهنگ دوباره بلند شده بود. یه ده دقیقه ای بود که توی آشپزخونه بودم. حوصله ام سر رفته بود. نمی خواستم برم بیرون ولی داشتم دیوونه می شدم از بیکاری. از آشپزخونه اومدم بیرون، دهنم باز موند. بیشتر مردای مجلس و چند تا از زن ها یه گیلاس دستشون بود. منو باش فکر می کردم این گیلاس ها دکورن! توهان کنار اهورا نشسته بود.
توی دستش یه گیلاس بود. آهو از جاش بلند شد و رفت طرف توهان و بلند گفت:
- امیر خان، می شه یه لیوان به منم بدین؟
توهان نگاه نفرت انگیزی بهش کرد و یه گیلاس رو پر کرد و داد دستش. آهو خنده ی تحریک آمیزی کرد و گفت:
- به سلامتی!
توهان خنده ی آرومی کرد و گفت:
- به سلامتی!
به شهریار نگاه کردم. یه سیگار دستش بود و تند تند پک می زد. رفتم کنار تارا ایستادم، به شهریار خیره شده بود. حتی متوجه نشد کنارش ایستاده بودم! با آرنج زدم توی پهلوش که یهو با ترس برگشت عقب و گفت:
- وای دیوانه، سکتم دادی!
با شیطنت بهش نگاه کردم.
romangram.com | @romangram_com