#سایه_پارت_538
- من تا آخرش روی حرفم باقی میموندم
- آره میدونم !واگه یه لحظه دیرتر می رسیدم حکم اخراجیتوهم می دیدم
نفس عمیقی کشید وادامه داد
-سایه واقعا من نمی دونم تا کی باید مثل یه بچه مراقب ونگران تو باشم
با خشم به تندی گفت :
-چه باید می گفتم ؟.......اینکه همسر توام !.......من که مدرکی برای اثبات حرفم نداشتم
مهربان گفت :
-عزیزم !تو فقط کافی بود بگی همسر قانونی منی !..... مدرکو من براشون می اوردم
یک قدم از او فاصله گرفت و با غرور ولجبازی گفت:
-اما من قصد داشتم تحت هر شرایطی این قضیه سیکرت(مسکوت) بمونه !
خشمگین با مشت به دیوار کناریش کوبید وگفت :
-آره می دونم که تو حاضری به خاطر بعضی ها آینده واعتبار خودتو خراب کنی
بهت زده نگاهش کرد وپرسید
-تو از چی حرف می زنی؟ منظورت از بعضی ها کیه ؟
عصبی نفسش را بیرون داد و باچهره ای پرازخشم گفت:
-منظورم ارجمند ومرادیه !فکر اینکه به خاطر اونها لالمونی گرفته بودی، داره خفه ام می کنه
آخ که آرمین به مانند همیشه منظورش را به بدترین شکل دریافت کرده بود
-توداری اشتباه می کنی آرمین !
دستش را به منزله سکوت مقابل صورت سایه گرفت و محکم گفت :
-کافیه دیگه ،نمی خوام در این مورد بحث کنم
-باشه هرچه تو بگی ! اما توهم از این دخترا شکایت نمی کنی !
romangram.com | @romangram_com