#سایه_پارت_517
از تمجید آرمین پراز شوق شد دیگر تحمل انجا ماندن را نداشت از خودش می ترسید ازاینکه ناخواسته در برابر احساساتش کم بیاورد وهمه واقعیت زندگش را فاش کند پس از جا برخاست وگفت:
-شب بخیر !...........
هنوز قدمی برنداشته بود که آرمین مچ دستش را گرفت واو را به سمت خودش کشید،بی اختیار در آغوشش افتاد و نگاهش در نگاه بیقرارش گره خورد .
نگاه آرمین سوزند ه وپر از اشتیاق بود واو هرگز تحمل این نگاه آتشین را نداشت شرمگین سرش را به زیر انداخت آرمین دست زیر چانه اش برد ونرم سرش را بالا آورد ودر عمق چشمان عسلی اش خیره شد
فاصله صورتش با او کم وکمتر می شد .نفسهای گرم ونامنظم آرمین با ریتمی تند روی صورتش پخش می شد وباعث می شد لحظه به لحظه ضربان قلبش بالاوبالاتر رود .حس کرد دنیا در حال ایستادن است ،نگاه ملتهب آرمین خیره در نگاهش ،داشت نابودش می کرد ،نفسش بند آمده بود وقادر نبود به راحتی نفس بکشد.
نگاه آرمین پر از نیاز بود وذهن او در گیر با خاطرات ،به یاد اولین برخوردش باآرمین افتاد ،جملات سردی که درهمان اولین دیدار باعث قندیل بستن قلب گرم وپرحرارتش شده بود.
((من برنامه های خاص خودم را برای زندگی دارم!،...........هیچ علاقه ای به شما وزندگی باشما ندارم !،....... من زن دیگری را دوست دارم ....... من زن دیگری را دوست دارم .......زن دیگر......))
این واژه ها مثل پتک برسرش فرود می آمد وباعث تردید ودودلیش می شد .نگاه آرمین روی لبهای خوش فرمش بود وفکراودرگیربا عقل واحساسش!،........بایدخودش راازاین موقعیت خلاص می کرد ،نمی توانست ونمیخواست خودش را اسیراحساساتش کند،.......هرگز نمی خواست عشق رااز آرمین گدایی کند با خودش اندیشید :
-((تابه امروز هر چقدرتحقیرشده ام دیگر کافیست ،نباید خودم رابرده احساساتم کنم.))
لبهای ملتهب آرمین روی لبهایش قرار گرفت اما قبل از اینکه همه وجودش را به آتش بکشد خودش را کنار کشید ودرحالی که چشمانش پر از اشک بود برخاست وبغض الود نالید:
-نه!.............قرار ما این نبود !.........تو....تو.....تو بهم قول ...........
ریزش اشکهای گرمش برپهنای صورتش امکان واجازه ادامه حرف را به او نداد ودر حالی که با شدت می گریست سریع اتاق آرمین را ترک کرد واو را در بهت وحیرت تنها گذاشت .
به سایه حق می داد ازدستش عصبانی باشد او هنوز تکلیفش با خودش مشخص نبود چطور می توانست او را اسیر ووابسته خود کند!...... حتی خودش هم نمی توانست باور کند چند لحظه قبل در زیر فشار احساساتش چه خطایی کرده !.......
صدای گریه سایه را می شنید اما قادر به آرام کردنش نبود !....... برای دلداریش چه باید می گفت! :
(اینکه او سایه را فقط مال خود می داند و قادر نیست لحظه ای بدون او باشد ،و یا اینکه تصمیمم دارد تا ابد در کنارش بماند! ......)
فصل بیست ودوم
از پله ها پایین آمد وروی یکی مانده به آخرین نشست خانه در سکوت دلگیرهمیشگی فرو رفته بود .آهی کشید و به یاد شب قبل افتاد ،نمی توانست رفتار آرمین را درک کند .نگاه ورفتارش مغایر با حرفهایش بود نمی دانست باید کدام را باور کند، نگاه پر تمنا وتب دارش را و یا نطق بلندش در مورد زندگی اجباری را !...................
حوصله ماندن در خانه وکلنجار رفتن با احساسش را نداشت .نیاز مبرمی به محبتهای بی دریغ پدرش حس می کرد ،دلش می خواست سرش را روی دستهای گرمش بگذارد ویک دل سیر گریه کند
سریع به اتاقش برگشت وبا تعویض لباسش کتابهایش را برداشت و از اتاق خارج شد .یک اس ام اس برای آرمین فرستاد که به خانه پدرش می رود وشب هم آنجا می ماند
آرمین دلیل این کارش را درک می کرد ومی فهمید چقدر تحت فشار است .او برای رفتارش هیچ توجیح قانع کننده ای نداشت تا بتواند سایه را مجاب کند . پس بدون هیچ مخالفتی اجازه داد سایه یک روز را در کنار خانواده اش راحت وآسوده باشد
تمام روز در هم فرو رفته وپریشان بود این را ناهید و ساغربه خوبی از رفتارش حس کرده بودند وساغر با لودگی چندین بار به او فهمانده بود که رفتارش اصلا عادی وهمیشگی نیست
romangram.com | @romangram_com